پاپوش
مدل هایی زیبا از کفش های بافتنی 2014 برای کودکان












روزی ........

بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز- ****میبینم اگر ذرهای اندر ته دریاست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد ****جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید ****بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:
ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی، ****تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز ****وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی ****وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،
گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!* ***این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

پلنگ .....
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش، به روی خاك كشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
كه هردو باورمان ز آغـاز، به یكدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گـل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به كام من
فریبكار دغلپیشه، بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی، كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فكر پریدن بود
حسین منزوی
دعای داریوش

سخنان صادق

فاحشه را خدا فاحشه نکرد، آنان که در شهر نان قسمت می کردند او را لنگ نان گذاشتند تا هر زمانی که لنگ هم آغوشی ماند او را به نانی بخرند.
دنیا دمدمی است دو روز دیگر همه خاک میشویم چرا سر حرف های پوچ وقتمان را تلف کنیم؟ چیزی که می ماند همان خوشی است وقت را باید غنیمت شمرد.
چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره می کنند.
کسانی که دست از جان شسته اند و از همه چیز سر خورده اند، تنها آنها می توانند کارهای بزرگ انجام دهند.
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا.
هر کس مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند.
انسان ها زندگانی را پیوسته دشوار کرده اند، گمان می کنند به خوشبختی خواهند رسید.
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
تنها مرگ است که دروغ نمی گویید.
نزد بهترین و قشنگ ترین و باهوش ترین انسان نیز همیشه نقص دیده می شود.
آدم باید کارش را تمام و کمال بکند تا مو لای درزش نرود وگرنه بقیه اش اینکه کسی چه می گوید اهمیت ندارد.
آنها به من میخندند نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم.
دلیل و برهانی که انسان می آورد همیشه به نفع خودش تمام می شود.
حیوانات بر ما برتری دارند زیرا که انسان محتاج وجود آنهاست در صورتی که آنها احتیاجی به ما ندارند.
وقتی انسان پیروی شهوت و نفس اهریمنی را نماید از حیوان هم پست تر است.
زبان آدمی زاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.
مرگ بهترین پناه دردها و غم ها و رنج ها و بیدادگری زندگانی است.
باید رفت! این لغت رفتن چقدر سخت است.
فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناختم.
جریان تکراری مریخی ها و ونوسی ها
مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس
زن : چی شده؟
مرد : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه : یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه
زن اما "می فهمه”مرد دروغ میگه : راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر
از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم
شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه
"می خواست تنها باشه”
.
.
مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد : چی شده؟
زن : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم "نمی فهمه” زن دروغ میگه
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر
از صبح قرارشو گذاشتن
(زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش : الان راه می افتم!
زن داغون می شه
"نمی خواست تنها باشه”
و این داستان سال های سال ادامه داشت
و زن و مرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند.
تنها .....

آدم ها همه چیز را همین طور
حاضر و آماده از مغازه ها می خرند...
اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند،
آدم ها مانده اند بی دوست..
یادم باشد ....
4
یادم باشد….
که خدا با من است .
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها
شب را برایم روشن خواهند کرد
یادم باشد…..
که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است
که فردا منتظرم میماند
که من راه رفتن میدانم…
و دویدن!
و جاده ها قدم هایم را
شماره خواهند کرد،
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست
همین نزدیکی ها
و من تنها نیستم
با تشکر از دوست محترم در وبلاگ جای پای باران
30روش عالی برای کاهش وزن
با این روشها هفتهای ۵۰۰ گرم از وزن خود کم کنید. راههای گام به گام خلاص شدن از وزن اضافی : 1 - چربیزدائی از بدن : 3 - مواظب باشید : 3 - بدن شما عادت میکند : 4 - از خود ”انسان" دیگری بسازید : 5 - تمرینات بدنی، همه جا : 6 - گوش کردن به موزیک و رادیو : 7 - از پروتئین سبز غفلت نکنید! 8 - غذاهای لقمهای حاضر و آماده : 9 - اشتیاق برای غذاخوردن : 10 - پیادهروی اعجاز میکند! 11 - بهترین شیوه سوزاندن کالری بدن : 12 - یادداشت بردارید : 13 - به عضلات خود استراحت دهید : 14 - سی دقیقه ورزش، ایدهآل است : 15 - غذاهای کم کالری : 16 - برنامه مبارزه با چاقی : 17 - دستها را آزاد نگه دارید : 18 - در موقع گرسنگی آشپزی نکنید! 19 - نقش رنگها در تغذیه : بر پایه تحقیقات مؤسسات طبی دانشگاه ”جان هیکینز" رنگهای گرم و تند نظیر قرمز، نارنجی و زرد سبب میشود که غذا مطبوعتر جلوه کند. در نتیجه انسان احساس گرسنگی و ولع بیشتری میکند. رنگهای سرد و ملایم مانند آبی و خاکستری درست نتیجه عکس رنگها تند را بهدست میدهد. 20 - اهمیت عضلات بدن : 21 - آهسته و آرام غذا خوردن : 22 - درس بگیرید : 23 - آیا پس از غذا خوردن میدوید؟ 24 - پاروزنی، عامل مهم تناسب اندام : 25 - آهسته غذا بخورید : 26 - همواره سعی کنید با معده پر به خرید بروید : 27 - سعی نکنید خیلی زود لاغر شوید : 28 - با نوشیدن مایعات خنک میتوان برای لاغر شدن گامی مهم برداشت : 29 - غذای بسیار گرم نخورید : 30 - هرگز وعده غذائی را حذف نکنید : وزن ایدهآل : |
بدون شرح !!!!!!!!!
پایان ترم ¦ دانشجو و استاد ، در حال التماس برای نمره :))

محکوم.....

سران قوم و فریسیان زنی را که در حال زنا گرفته بودند، کشان کشان به مقابل جمعیت
آوردند و به عیسی گفتند:
«استاد، ما این زن را به هنگام عمل زنا گرفته ایم. او مطابق قانون موسی باید سنگسار
شود. ولی نظر شما چیست؟» آنان می خواستند عیسی چیزی بگوید تا او را به دام بیاندازند
و محکوم کنند.
ولی عیسی سر را پایین انداخت و با انگشت بر روی زمین چیزهایی می نوشت. سران قوم
با اصرار می خواستند که او جواب دهد.
پس عیسی سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود: «بسیار خوب؛ آنقدر بر او سنگ بیاندازید
تا بمیرد.ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خود تا به حال گناهی نکرده است».
سپس دوباره سر را پایین انداخت و به نوشتن بر روی زمین ادامه داد. سران
قوم از پیر گرفته
تا جوان، یکیک بیرون رفتند تا اینکه در مقابل جمعیت فقط عیسی ماند و آن زن.
آنگاه عیسی بار دیگر سر را بلند کرد و به زن گفت: «آنانی که تو را گرفته بودن کجا رفتند؟
حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند؟» زن گفت: «نه آقا» عیسی فرمود: «من نیز تو
را محکوم نمی کنم. برو و دیگر گناه نکن.»
میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) بر تمامی سالکان راه حق و حقیقت و بویژه مسیحیان جهان تهنیت باد.


