دلمان خوش است !!!!


خیلی کم می خندیم
خیلی تند رانندگی میکنیم
خیلی زود عصبانی می شویم
تا دیر وقت بیدار میمانیم
خیلی خسته از خواب برمیخیزیم
خیلی کم مطالعه می کنیم
اغلب اوقات تلویزیون تماشا می کنیم
و خیلی به ندرت دعا می کنیم ...
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم ، اما نه زندگی کردن را ...
تنها به زندگی ، سال های عمر را افزوده ایم و نه زندگی را
به سال های عمرمان ، فضای بیرون را فتح کرده ایم ، اما نه
فضای درون را ، ما اتم را شکافته ایم ، اما نه تعصب خود را
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن را ،
درآمدهای بالاتری داریم ، اما اصول اخلاقی پایین تر
اکنون زمان غذاهای آماده ، اما دیر هضم است
مردان بلند قامت اما شخصیت های پست
سودهای کلان اما روابط سطحی ...
این راه ها که میرویم راه هست یا بیراهه ؟!
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد ...
که چرا انسان ، این دانا ، این پیغمبر ؛
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد ...

بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن
که بدترین روزها در کنارت بوده اند

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت :
هم چون شب اول قبر ماند و هرکسیرا بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است.
لیک
اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگراز آن
مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.
اول) نیت:
آن
لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. ازاین نقطه فرد از
خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده وبه جرگه ی مهاجرین
پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه ودویدن به دنبال وکیل
و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمونآیلتس و تافل و نوافل
و ال و بل است و این خود اول قدم است.
دوم) استجابت:
زمانی است
که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلادخارجه بر پاسپورت وی
کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود راپیروزترین مردمان جهان می داند
و هموطنانش را به چشم کور و کچل هایی میبیند که در باتلاق بی فرهنگی و
ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخارمی کند که به زیرکی و رندی از
این جهنم جهیده است.
سوم) عزیمت:
مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی
ها از خانه و زندگی و متعلقین ومتعلقات و دوستان و اقوام است. برخی این
مرحله را به مرگ تعبیر کنند. باهجوم خاطرات و دلبستگی ها اندک اندک ترس و
تردید در مهاجر فزونی می گیرد.
سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینهو قران به سمت ناشناخته ها رهسپار می شود.
چهارم) شعف:
مهاجر
چون در بلاد کفر فرو می آید خود را در بهشتی می یابدسبز و تمیز و منظم،
مردمانش خندان و جوی های شراب روان و لعبتکان نیمهعریان و مو طلایی شادان
از کنار وی عبور می کنند. مردان مسلمان را در اینمرحله شعف دو برابر نسوان
است و غالباً هنوز عرق راه از چهره بر نگرفتهبر در عرق فروشی و نایت کلاب
و بار و دیسکو و استریپ کلاب صف می بندند تاسیر و سلوک عرفانی خویش آغاز
نمایند.
پنجم) بحران هویت:
مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را
فراموش کرده و درجامعه ی جدید ذوب شود. وی ناگهان از "کلثوم جوراب آبادی
سنگ سری اصل"تبدیل به "کاترینا ماریا سانتا کروز" می شود. اگر از جماعت
نسوان باشد دراین مرحله بطور حتم موههای خود را بلوند می کند و با پوست
سیاه سوخته وابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد.
در اینمرتبه از سلوک دامن های کوتاه و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده
مکرراز کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد.
ششم) غربت:
در
این مرحله مهاجراندک اندک متوجه می شود که در دیار جدیدغربیه است و به
احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیههمان مردم کور
کچلی است که از آنها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با اینمردم خونسرد و
مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می ایستد و ناگهان میبیند که یک شرقی
کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و باموههای طلایی اش نه
تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است.
در اینجا مهاجر
ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه ودیزی با نان سنگک می
شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزهانار دون کرده و صدای
نون خشکی می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود.
مریدان پرسیدند: هفتمین مرتبت چیست؟
نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت:
هفتم را هر کس خودش مینویسد!
وقتی رسیدن به رستوران , دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟
زنه یه کم غافلگیر شد و به شوهره گفت : بهروز , تو قبلا اینجا بودی ؟؟
شوهر: نه بابا این یارو رو توی باشگاه دیده بودم ...
وقتی نشستن , گارسون اومد و گفت : همون همیشگی رو بیارم ؟؟؟
زنه یه مقدار ناراحت شد و گفت : این از کجا میدونه تو چی میخوری ؟؟؟
شوهر : اینم توی همون باشگاه بود یه بار وقت خوردن غذا منو دید ...
خواننده رستوران از پشت بلندگو گفت : سلام بهروز جان ... آهنگ مورد علاقتو میخونم برات ....
زنه دیگه عصبانی شد و کیفشو برداشت از رستوران اومد بیرون.
شوهره دوید دنبالش . زنه سوار تاکسی شد ....
بهروز جلو بسته شدن در تاکسی رو گرفت و خواست توضیح بده که حتما اشتباهی پیش اومده و منو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن ....
زنه سرش داد زد و انواع فحشا رو بهش داد ...
یهو راننده تاکسی برگشت گفت : بهروز...! اینی که امشب مخشو زدی خیلی بی ادبه ها ....!!
مردی داشت در خیابان حركت می كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یك قدم دیگه جلو بروی كشته می شوی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسی را ندید.
به راهش ادامه داد.
به محض اینكه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایستمرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.http://www.1cheshme.blogfa.com
مادرم میگفت: عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب!
حالا هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم...
شادروان دکتر علی شریعتی
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند مي رسد و كريمخان از او مي پرسد: «چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟»
مرد با درشتي مي گويد: «دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!»
خان مي پرسد: «وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟»
مرد مي گويد: «من خوابيده بودم!»
خان مي گويد: «خوب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟»
مرد مي گويد: «من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري!»
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: «اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.»