تا پول داری رفیقتم ......

 

در روزگاران قدیم مردی بود ثروتمند و این مرد فرزندی داشت عیاش. هرچه پدر به فرزند خود نصیحت می کرد که با دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار که دوست ناباب بدرد نمی خورد و اینها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی کرد تا اینکه مرگ پدر می رسد پدر می گوید فرزند با تو وصیتی دارم من از دنیا می روم ولی در آن مطبخ کوچک را قفل کردم و این کلیدش را به دست تو می دهم، در توی آن مطبخ یک بند به سقف آویزان است هر موقع که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی برو آن بند را بینداز گردن خودت و خودت را خفه کن که زندگی دیگر به دردت نمی خورد.


پدر از دنیا می رود و پسر با دوستان و معاشران خود آنقدر افراط می کند و به عیاشی می گذراند که هرچه ثروت دارد تمام می شود و چیزی باقی نمی ماند. دوستان و آشنایان او که وضع را چنین می بینند از دور او پراکنده می شوند. پسر در بهت و حیرت فرو می رود و به یاد نصیحت های پدر می افتد و پشیمان می شود و برای اینکه کمی از دلتنگی بیرون بیاید یک روز دو تا تخم مرغ و یک گرده نان درست می کند و روانه ی صحرا می شود که به یاد گذشته در لب جویی یا سبزه ای روز خود را به شب برساند و می آید از خانه بیرون و راهی بیابان می شود تا می رسد بر لب جوی آب.


دستمال خود را می گذارد و کفش خود را در می آورد که آبی به صورت بزند و پایی بشوید در این موقع کلاغی از آسمان به زیر می آید و دستمال را به نوک خود می گیرد و می برد. پسر ناراحت و افسرده به راه می افتد با شکم گرسنه تا می رسد به جایی که می بیند رفقای سابق او در لب جو نشسته و به عیش و نوش مشغولند.

 

می رود به طرف آنها سلام می کند و آنها با او تعارف خشکی می کنند و می گویند بفرمایید و پهلوی آنها می نشیند و سر صحبت را باز می کند و می گوید که از خانه آمدم بیرون دو تا تخم مرغ و یک گرده نان داشتم لب جویی نشستم که صورتم بشویم کلاغی آن را برداشت و برد و حال آمدم که روز خود را با شما بگذرانم.

 

رفقا شروع می کنند به قاه قاه خندیدن و رفیق خود را مسخره کردن که بابا مگر مجبوری دروغ بسازی گرسنه هستی بگو گرسنه هستم ما هم لقمه نانی به تو می دهیم دیگر نمی خواهد که دروغ سرهم بکنی پسر ناراحت می شود و پهلوی رفقا هم نمی ماند.

 

چیزی هم نمی خورد و راهی منزل می شود منزل که می رسد به یاد حرف های پدر می افتد می گوید خدا بیامرز پدرم می دانست که من درمانده می شوم که چنین وصیتی کرد حالا وقتش رسیده که بروم در مطبخ و خود را با طنابی که پدرم می گفت حلق آویز کنم.


می رود در مطبخ و طناب را می اندازد گردن خود تکان می دهد یک وقت یک کیسه ای از سقف می افتد پایین. وقتی پسر می آید نگاه می کند می بیند پر از جواهر است می گوید خدا ترا بیامرزد پدر که مرا نجات دادی. بعد می آید ده نفر گردن کلفت با چماق دعوت می کند و هفت رنگ غذا هم درست می کند و دوستان عزیز ! خود را هم دعوت می کند. وقتی دوستان می آیند و می فهمند که دم و دستگاه رو به راه است به چاپلوسی می افتند و از او معذرت می خواهند.


خلاصه در اتاق به دور هم جمع می شوند و بگو و بخند شروع می شود. در این موقع پسر می گوید حکایتی دارم. من امروز دیدم یک بزغاله وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را برد. رفقا می گویند عجب نیست درست می گویی، ممکن است.


پسر می گوید قرمساق ها من گفتم یک دستمال کوچک را کلاغ برداشت شما مرا مسخره کردید حالا چطور می گویید کلاغ یک بزغاله را می تواند از زمین بلند کند و چماق دارها را صدا می کند. کتک مفصلی به آنها می زند و بیرونشان می کند و می گوید شما دوست نیستید عاشق پول هستید و غذاها را می دهد به چماق دارها می خورند و بعد هم راه زندگی خود را عوض می کند.

قورباغه ها


قورباغه ها
داستانی از منوچهر احترامی
مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند
قورباغه‌ها به لك لك‌ها شكایت كردند
لك لك‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند
لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند
تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !

فردا فروشی !!!!!

به کودک فال فروشی گفتند چه میکنی ؟


کودک گفت: به کسانی که در امروز خود مانده اند ، فردا میفروشم...

اگر....

نیما یوشیج


مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندر او خاکستر سردی

همچنانکه اندر غباراندوده اندیشه های من ملال انگیز
طرح تصویری در آن هر چیز
داستانی حاصلش دردی

روز شیرینم که با من آتشی داشت
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته ، سنگ گردیده
با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی

همچنانکه مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
واندر او خاکستر سردی

 

نیما- آبان 1327

انواع زوج !!!!!!!!!!!!!!!!

زوج خوشبخت: زن لال، مرد کر

زوج غریبه: هر 2 کارمند

زوج مبارز:زن با سواد، مرد بی سواد

زوج با تفاهم:هر دو زشت

زوج شکاک : هر دو خوشگل

زوج بد بخت:زن پولدار،مرد فقیر

زوج عاقل:وجود ندارد

زوج ایده آل: هر دو مجرد!

گروه خونی .....


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


گروه خونی شما چیه؟

A+=جذاب

A-=خود پسند

B+=حساس

B-=مهربون

O+=دوست داشتنی

O-=باحال

AB+=زیبا

AB-=ساده

پیوند

       
پیوند
فروردین+فروردین=پیوندی آتشین

فروردین+اردیبهشت=پیوندی کاملا عشقی

فروردین+خرداد=خوش دل و امیدوار

فروردین+تیر=اختلاف فراوان

فروردین+مرداد=اختلاف شدید

فروردین+شهریور=سرد و گرم

فروردین+مهر=کمی غیر ممکن

فروردین+آبان=خیلی با حرارت

فروردین+آذر=پر از ماجرا جویی

فروردین+دی=هیجانات فراوان

فروردین+بهمن=شگفت انگیز

فروردین+اسفند=توام با مشکلات

...

اردیبهشت+فروردین=پر شور و هیجان

اردیبهشت+اردیبهشت=خیلی مناسب

اردیبهشت+خرداد=پیوندی نا موفق

اردیبهشت+تیر=اتحادی عمیق

اردیبهشت+مرداد=کاملا دوست داشتنی

اردیبهشت+شهریور=تشریک مساعی زیاد

اردیبهشت+مهر=جسمانی و شهوانی

اردیبهشت+آبان=آرام و آهن ربایی

اردیبهشت+آذر=بسیار ناهموار

اردیبهشت+دی=کمی هولناک

اردیبهشت+بهمن=خیلی قوی

اردیبهشت+اسفند=توام با جذابیت

...

خرداد+فروردین=دارای آینده ای روشن

خرداد+اردیبهشت=پیوندی دشوار

خرداد+خرداد=پیوندی ناپایدار

خرداد+تیر=افقی روشن

خرداد+مرداد=عافیت طلب و عیاش

خرداد+شهریور=عاشقانه

خرداد+مهر=کاملا با شکوه

خرداد+آبان=بن بست عشقی

خرداد+آذر=سراسر شادمانی

خرداد+دی=چشم در چشم نیافتد

خرداد+بهمن=دوستان خوب برای هم

خرداد+اسفند=مرهم یکدیگر

...

تیر+فروردین=پیوندی سست

تیر+اردیبهشت=محیطی آرام و مرفه

تیر+خرداد=پیوندی ناهماهنگ

تیر+تیر=رابطه ی رویایی

تیر+مرداد=هیجانی و پر زحمت

تیر+شهریور=محرک یکدیگر

تیر+مهر=زندگی پر از تلاطم

تیر+آبان=جرقه و پرواز

تیر+آذر=سراسر مشکل

تیر+دی=زوجی دلسوز

تیر+بهمن=سراسر اضطراب

تیر+اسفند=تقویت کننده ی هم

...

مرداد+فروردین=خاطرات به یاد ماندنی

مرداد+اردیبهشت=احساسات پاک

مرداد+خرداد=زندگی پر از نشاط

مرداد+تیر=پیوندی عاشقانه

مرداد+مرداد=جنگ اراده ها

مرداد+شهریور=ازدواجشان دشوار است

مرداد+مهر=شادی بزرگ

مرداد+آبان=برخورد دو قطب

مرداد+آذر=بسیار نیرو بخش

مرداد+دی=کوتاه اما شیرین

مرداد+بهمن=میتواند مشکل باشد

مرداد+اسفند=زندگی توام با جرقه

...

شهریور+فروردین=دور از یکدیگر

شهریور+اردیبهشت=استوار و لذت بخش

شهریور+خرداد=کاملا غیر معمول

شهریور+تیر=اختلاف زیاد

شهریور+مرداد=عقاید ناهماهنگ

شهریور+شهریور=سازگار

شهریور+مهر=زندگی با سختی

شهریور+آبان=هیجانات واقعی

شهریور+آذر=نیاز های مخالف

شهریور+دی=موافق و سازگار

شهریور+بهمن=تیره و گلالود

شهریور+اسفند=بهشتی

...

مهر+فروردین=زندگی پر تناقض

مهر+اردیبهشت=جسمانی و شهوانی

مهر+خرداد=پیوندی بسیار عالی

مهر+تیر=تلاش سخت

مهر+مرداد=نیرو بخش

مهر+شهریور=مخالف

مهر+مهر=قدرتی ناپایدار

مهر+آبان=پاداش و هیجان

مهر+آذر=هم پرواز

مهر+دی=پیوندی سست

مهر+بهمن=ازدواج شگفت انگیز

مهر+اسفند=آرامش و پاداش

...

آبان+فروردین=جاودانه و طولانی

آبان+اردیبهشت=پدوندی با اجر

آبان+خرداد=لطیف و با نشاط

آبان+تیر=زندگی بهشتی

آبان+مرداد=نمایش پر قدرت

آبان+شهریور=شروعی آرام

آبان+مهر=لجاجت و گول زنی

آبان+آبان=انفجار

آبان+آذر=تحمیلی و اجباری

آبان+دی=شیفته ی یکدیگر

آبان+بهمن=بالا و پایین

آبان+اسفند=کاملا عالی

...

آذر+فروردین=عالی و شگفت انگیز

آذر+اردیبهشت=درگیری زیاد

آذر+خرداد=سرد و گرم

آذر+تیر=غیر صمیمی

آذر+مرداد=دلسوز واقعی

آذر+شهریور=نیرو بخش

آذر+مهر=لذت مشترک

آذر+آبان=کارد و پنیر

آذر+آذر=لذت توام با آشوب

آذر+دی=مغایرت زیاد

آذر+بهمن=روابطی بسیار گرم

آذر+اسفند=مشک دار است

...

دی+فروردین=با جدل

دی+اردیبهشت=زندگی با آینده ای روشن

دی+خرداد=پیوندی سخت

دی+تیر=پیوندی با شکوه

دی+مرداد=اختلاف زیاد

دی+شهریور=عجیب

دی+مهر=برنده ای ندارد

دی+آبان=خیلی عجیب

دی+آذر=نا مناسب

دی+دی=طولانی و پا برجا

دی+بهمن=کمی مخوف

دی+اسفند=عشقی و شهوانی

...

بهمن+فروردین=بسیار عاشقانه

بهمن+اردیبهشت=خیلی خود سر و لجوج

بهمن+خرداد=پبوندی سرد

بهمن+تیر=خیلی مضر

بهمن+مرداد=بسیار دلکش

بهمن+شهریور=ناهماهنگ

بهمن+مهر=بسار بسیار عالی

بهمن+آبان=مغایر یکدیگر

بهمن+آذر=نیازمند جد و جهد

بهمن+دی=با کمی ناخالصی

بهمن+بهمن=واقعی و شگفت انگیز

بهمن+اسفند=احتمال نا خوشی

...

اسفند+فروردین=نیازمند به گذشت

اسفند+اردیبهشت=یک پیوند عالی

اسفند+خرداد=نیازمند به بصیرت

اسفند+تیر=شیفته ی یکدیگر

اسفند+مرداد=زوج رمانتیک

اسفند+شهریور=آرام و حامی

اسفند+مهر=عشقی افسانه ای

اسفند+آبان=سراسر شادی


رستوران

سه تا رفیق با هم میرن رستوران ولی بدون یه قرون پول. هر کدومشون یه جایی میشینند و یه دل سیر غذا میخورن.

اولی میره پای صندوق و میگه:ممنون غذای خوبی بود.این بقیه پول مارو بدین بریم.

صندوق دار:کدوم بقیه آقا؟شما که پولی پرداخت نکردی!میگه یعنی چی آقا خودت گفتی الان خورد ندارم بعد ار صرف غذا

بهتون میدم.

خلاصه از اون اصرار و از این انکار که دومی پا میشه و روبه صندوق دار میگه:آقا راست میگن دیگه،منم شاهدم وقتی من

میزمو حساب کردم ایشون هم حضور داشتن و یادمه که بهش گفتین بقیه پولتونو بعدا میدم.

صندوق دار از کوره در رفت و گفت:شما چی میگی آقا؟شما هم حساب نکردی.

بحث داشت بالا میگرفت که دیدن سومی نشسته وسط سالن و هی میزنه تئی سرش.

ملت جمع شدن دورش و گفتن چی شده؟

گفت:با این اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم!!!

عشق +


عشق+دلواپسی=مادر

عشق+ترس=پدر

عشق+یاری=خواهر

عشق+دعوا=برادر

عشق+زندگی=همسر

ولی

.

.

.

عشق+دلواپسی+ترس+یاری+دعوا+زندگی=دوست!!

اینو واسه بهترین دوستام که همیشه دوسشون دارم و نگرانشونم نوشتم.

بدون شرح !!!!!!!!!

ههه...

تلخ است ......

تلخ است ،

همه فکر کنند سرت شلوغ است ،

و تنها خودت بدانی چقدر

تنـــهایی ...

میترسم .....

من زندگي را دوست دارم


ولي از زندگي دوباره مي ترسم!


دين را دوست دارم

ولي از كشيش ها مي ترسم!


قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم!


عشق را دوست دارم

ولي از زن ها مي ترسم!


كودكان را دوست دارم

ولي از آينه مي ترسم!


سلام را دوست دارم

ولي از زبانم مي ترسم!


من مي ترسم ، پس هستم

اين چنين مي گذرد روز و روزگار من


من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي ترسم!



زنده یاد حسین پناهی

نکته ...


 

دقت کنید !






دیده ها نابیناست ......

04ad237ece285dd51a3db7a7c7a12368-430

روزگارم این است:


دلخوشم با غزلی، تکه نانی، آبی، جمله ی کوتاهی

یا به شعر نابی و اگر باز بپرسی گویم:

دلخوشم با نفسی حبه قندی، چایی، صحبت اهل دلی

فارغ از همهمه ی دنیایی

دلخوشی ها کم نیست،

 دیده ها نابیناست...

بدون شرح !!!!

خدایا .....

مــگر چـند ـبار به دنـیا امـده ام که این هـمه مـیمـیرم...

کـاش به سـر  می رسـید این دقایق دلتـنگی...

کنارم باش تا ثـبات قـدم هـایم را احـساس کـنم..

تا اسـتواری قـدم هاـیت نـیروی پاهـایم باشـد...

...گریـه میکـنم..

 اشکـهاـیم تورا صـدا میزنـند...

اشکـهایم غوغـای درونـم را به رخــم میکـشـند....

خسته ام فقط درکم کنیددوستان......................؟؟؟؟؟

چه آسان .....


چه آسان تماشاگر سبقت ثانيه هائيم

                                   وبه عبورشان ميخنديم!

چه آسان لحظه ها را به كام هم

                                   تلخ مي كنيم !

وچه ارزان به اخمي ميفروشيم

                            لذت باهم بودن را!

وچه زود

           دير مي شود!


                          و نمي دانيم كه فردا مي آيد

                                        و شايد ما نباشيم !!!!

                   

یک روز .......

یک شعر،یک پنجره،یک لیوان چایی     

              آنقدراینجامی نشینم تاتوبیایی

بعدازتورنگ زندگی خاکستری شد

             مثل روپوش بچه های ابتدایی

ای کاش میشدآخرش مال توباشم

             مثل تمام فیلمهای سینمایی

یک روزمن رامیکشی باچشمهایت

             دنیاپراست ازاین رمانهای جنائی

می بینمت امانه ،مدتهاست ماندست

             یک شعر،یک پنجره ،یک لیوان چایی

رمز موفقیت ....

مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد كه چيست.

سقراط به مرد جوان گفت كه صبح روز بعد به نزديكي رودخانه بيايد.

هر دو حاضر شدند.

سقراط از مرد جوان خواست كه همراه او وارد رودخانه شود.

وقتي واردرودخانه شدند و آب به زير گردنشان رسيد،

 سقراط با زير آب بردن سر مردجوان، او را شگفت زده كرد.

مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا 

زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگه داشت.

سقراط سر مرد جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان 

 انجام داد كشيدن يك نفس عميق بود.

سقراط از او پرسيد: "

در آن وضعيت تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟"

پسر جواب داد: "هوا"

سقراط گفت: "اين راز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را 

مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد"

رمز ديگري وجودندارد.

http://www.shiaupload.ir/images/76051020424000955702.jpg

فاضل نظری

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم...

ترا من چشم در راهم سعید آسمانی ام

رمـز عاشـقی ...

رمـز عاشـقی ...

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟



تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،

که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد



و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟



تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟



تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟



تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟



تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…



تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!



ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟



نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!

که فردا می‌رسد پیغام شادی!

یک نفر با اسب می‌آید!

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!



تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟

چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟

نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟



نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟



جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟

ز خود پرسیده‌ام در تو!

که عاشق بوده‌ام آیا!!؟

جوابش را تو هم، البته می‌دانی

سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من!

به گوش بسته می‌خوانی



قسمت‌هایی از شعر بسیار زیبای "کیوان شاهبداغی"

عشقبازی به همین آسانی است...

عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است…

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...

مجتبی کاشانی

مدیریت دزدی !!!!!!

در يک دزدي بانک يکي از ايالات آمريکا دزد فرياد کشيد:
“همه افراد حاضر در بانک ، حرکت نکنيد ، پول مال دولت است و زندگي به شما تعلق دارد”
همه در بانک به آرامي روي زمين دراز کشيدند.
اين «شيوه تغيير تفکر» نام دارد، تغيير شيوه معمولي فکر کردن .
هنگاميکه دزدان بانک به خانه رسيدند، جواني که (مدرک ليسانس اداره کردن تجارت داشت) به دزد پيرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگتر، بيا تا بشماريم چقدر بدست آورده ايم»
دزد پيرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستي، اينهمه پول شمردن زمان بسيار زيادي خواهد برد.
امشب تلويزيون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزديده ايم»
اين را ميگويند: «تجربه» اينروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هايي است که به رخ کشيده ميشود!
پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند ، مدير بانک به رييس خودش گفت، فوري به پليس خبر بدهيد.
اما رييس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودان هم 10 ميليون از بانک براي خودمان برداريم و به آن 70 ميليون ميليون که از بانک ناپديد کرده بوديم بيافزاييم»
اين را ميگويند: «با موج شنا کردن» پرده پوشي به وضعيت غيرقابل باوري به نفع خودت !
رييس کل مي گويد: «بسيار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدي بشود»
اين را ميگويند: «کشتن کسالت» شادي شخصي از انجام وظيفه مهمتر مي شود.
روز بعد، تلويزيون اعلام ميکند 100 ميليون دلار از بانک دزديده شده است.
دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند 20 ميليون بيشتر بدست آورند.
دزدان بسيار عصباني و شاکي بودند:
«ما زندگي و جان خودرا گذاشتيم و تنها 20 ميليون گيرمان آمد. اما روساي بانک 80 ميليون را در يک بشکن بدست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اينکه دزد بشود.»
اين را ميگويند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»رييس بانک با خوشحالي ميخنديد زيرا او ضرر خودش در سهام را در اين بانک دزدي پوشش داده بود.
اين را ميگويند؛ «موقعيت شناسي» جسارت را به خطر ترجيح دادن.

خدایا ....

درست یا نا درست ؟


مبارک باد

زندگي زيباست
زشتي هاي آن تقصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگی آب روانی است روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست همان می گذرد
عیدتان مبارک باد دوستان عزیزم

حکایت مدیریتی !

مایکل راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او درحالی که به مایکل زل زده بود گفت: "تام هیکل پول نمیده" و رفت و نشست. مایکل که تقریبا ریز جثه بود و اساسا آدم ملایمی بود چیزی نگفت، اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته، جودو و غیره ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: "تام هیکل پول نمیده!" مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: "برای چی؟" مرد هیکلی با چهره متعصب و ترسان گفت: "تام هیکل کارت استفاده رایگان داره."

نتیجه:
پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلا مسأله ای وجود دارد یا خیر!