پلنگ .....
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش، به روی خاك كشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
كه هردو باورمان ز آغـاز، به یكدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گـل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به كام من
فریبكار دغلپیشه، بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی، كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فكر پریدن بود
حسین منزوی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 14:19 توسط شاهسوندی
|