درک عظمت عشق


در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.



حكايت داماد و مادر زن

طنز - زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:

«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

کرایه تاکسی گران شد ......

مهر: این 8 نفر تایید صلاحیت شدند

شنیده ها حاکی است که بر اساس بررسی های شورای نگهبان صلاحیت هشت نفر برای حضور در رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری احراز شده است.

به گزارش خبرنگار مهر، اسامی این هشت نفر به ترتیب حروف الفبا به این شرح است:

1- غلامعلی حداد عادل

2-سعید جلیلی

3- محسن رضایی

4-حسن روحانی

5- محمدرضا عارف

6-محمدباقر قالیباف

7-علی اکبر ولایتی

8_ محمد غرضی

گفتنی است هنوز شورای نگهبان به صورت رسمی این اسامی را اعلام نکرده و اسامی ذکر شده صرفا شنیده های خبرنگار مهر می باشد.

تلاش برای گریز از قانون!

تلاش برای گریز از قانون!/ کارتون: محمدعلی رجبی


واکنش زن به ردصلاحیت شوهرش

فاضل نظری

دیگر بهار در سبد روزگار نیست

دیگر «قرار» نیست ، نه ! دیگر قرار نیست

شادم که زود می گذرد شادی ام ولی

غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست

از یاد رفت غرش شیران بیقرار

آهوی چشم های تو در بیشه زار نیست

 

بگذار در غبار فراموشمان کنند !

این سینه را تحمل سنگ مزار نیست

اقرار عشق راه به انکار می برد

این کفر جز عبادت پروردگار نیست

 

عجیب ولی واقعی !!!!!!!!!!!


قبل از ازدواج

مرد: آره، ديگه نمی‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم

زن: می‌‌خواهى من از پيشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

***--------------------------------------***

زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنين سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آيا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم !

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟

****---------------------------------------****
.

.

.


: بعد از ازدواج

متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد !!!

مرد مهربون

تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند ... .
موبایل یكی از آنها زنگ می زند ,مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع
به صحبت می كند.
همه ساكت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند !
مرد: بله بفرمایید ...
زن: سلام عزیزم!... منم!... باشگاه هستی؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر .
زن:می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه  فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم ...
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار!!!
مرد:باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه !!!
زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه  پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن  950000 دلاره !!!
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش !
زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوست دارم .
مرد:خداحافظ عزیزم...
مرد گوشی را قطع میكند . مرد های دیگر با تعجب مات و  مبهوت به او خیره میشوند!!!
 
بعد مرد می پرسد: ببخشیداین گوشی مال كیه؟!!!

کتابسوزی

برای نابود کردن یک فرهنگ

نیازی نیست کتابها را سوزاند

کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند . . .

نویسنده : ویکتور هوگو

منبع : افکار نیوز

جملات زیبا گیله مرد

داستاني بسيار زيبا و واقعي

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

روز ناگزير/ قيصر امين پور

دریاچه لوئیز مکانی زیبا بر روی کره زمین



اين روزها که مي گذرد ، هر روز
 احساس مي کنم که کسي در باد
 فرياد مي زند
 احساس مي کنم که مرا
 از عمق جاده هاي مه آلود
 يک آشناي دور صدا مي زند
 آهنگ آشناي صداي او
 مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگزير که مي آيد
 روزي که عابران خميده
 يک لحظه وقت داشته باشند
 تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببينند
روزي که اين قطار قديمي
 در بستر موازي تکرار
يک لحظه بي بهانه توقف کند
تا چشم هاي خسته ي خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها را در قاب
 و طرح واژگونه ي جنگل را
 در آب بنگرند
 

خانواده ای که می شناسید (فامیلهای دور )

فضای انتخابات !

ابزار سخنرانی انتخاباتی! ( حاشیه های انتخاباتی)/ کارتون: محمد کارگر

تریبون انتخاباتی !

ابزار انتخاباتی! ( حاشیه های انتخاباتی)/ کارتون: طاهر شعبانی

فقط مردان متاهل بخوانند!

به گزارش مشرق به نقل از ایسنا، برخی از این احادیث اسلامی به نقل از مجله مبلغان در پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه درج شده که در پی می‌آید:

1- امام صادق (ع) می‌فرمایند: «هر کس بیشتر دوستدار ما (خاندان عصمت و طهارت) باشد، به همسرش نیز بیشتر دوستی می‌کند.»

2- حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) می‌فرمایند: «همیشه با همسرت مدارا کن و با او به نیکی همنشینی کن تا زندگیت باصفا شود.»

3- پیامبر خدا (ص) می‌فرمایند: «بهترین مردان امت من، آن کسانی هستند که نسبت به خانواده خود خشن و متکبر نباشند و بر آنان ترحم و نوازش کنند و به آنان آزار نرسانند.»

4- پیامبر خدا (ص) می‌فرمایند: «هر کس به صورت زنش سیلی بزند، خداوند به آتشبان جهنم دستور می‌دهد تا در آتش جهنم هفتاد سیلی بر صورت او بزند.»

5- پیامبر خدا (ص) می‌فرمایند: «این گفتار مرد به همسرش که "من تو را دوست دارم" هرگز از قلب زن بیرون نمی‌رود.»

امام رضا علیه السلام می فرمایند: «کسی که از راه حلال برای تامین رفاه خانواده‌اش تلاش می‌کند، همچون مجاهدی است که در راه خدا جهاد می‌کند.»

6- امام صادق (ع) می‌فرمایند: «هرگاه یکی از شما به مسافرت رود و سپس از سفر برگردد، پس باید برای خانواده خود به اندازه ای که توانایی دارد سوغاتی بیاورد .»

7- امام صادق (ع) می‌فرمایند: «به زنان خود تهمت نزنید زیرا در این کار، پشیمانی طولانی و کیفر سختی خواهد بود.»

8- پیامبر خدا (ص) می‌فرمایند: «نشستن مرد در کنار خانواده‌اش، نزد خدای بزرگ دوست داشتنی‌تر از اعتکاف در مسجد من است.»

9- پیامبر خدا (ص) می‌فرمایند: «مرد در برابر لقمه‌ای که در دهان زنش می‌گذارد پاداش می‌برد.»

10- پیامبر خدا (ص) به یکی از زنان درباره حق زن بر شوهرش می‌فرمایند: «حق تو بر شوهرت این است که به روی تو سیلی نزند و فریاد نکشد.»

لذت شگفت انگیز پدر شدن!




داستان “عشق و دیوانگی”

 “عشق و دیوانگی”

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.


ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.

هشـت اصـل برای یک زنـدگی عـالی

هشـت اصـل برای یک زنـدگی عـالی

1. صبح ها که از خواب بیدار می شوید، دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید. قول می دهم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.


2. در معادلات زندگی هیچ گاه از علامت منفی استفاده نکنید، به خاطر داشته باشید که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.

3. هیچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستی تعلل به خرج ندهید، گاهی اوقات غرور بیجا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.

4. آنتن های ذهن تان را تنها به سوی ایستگاه هایی تنظیم کنید که شبانه روز امواج مثبت پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند.

5. دلتان را تبدیل به اقیانوسي آرام نمایید نه یک مرداب ناچیز. فکر نمی کنید حتی تصور اقیانوس هم احساسی از عظمت و پهناوری را در دل ایجاد کند؟ آنها که دل هایشان مرداب است با کوچک ترین حادثه ای به تلاطم می افتد، برعکس کسانی که شدیدترین گرداب ها و جریان های حوادث هم آرامش شان را بر هم نخواهد زد.

6. سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود.

7. تجربه های تلخ و شیرین زندگی را مانند يك درس فهمیدنی بدانید و نه حفظ کردنی، چرا که مطالب حفظ شده پس از مدت زمانی در ذهن پاک می شوند.

8. همواره مصمم باشید تا با استفاده از جلا دهنده هایی همچون دعا و نیایش روح و روانتان را پاکی و طراوت بخشید.

در باره ام اس بدانیم ....

وی در ادامه بیان کرد: بیماری ام‌اس در زنان سه برابر مردان است و به طور معمول این بیماری از سن 20 تا 30 سالگی و در مردان کمی دیرتر از زنان آغاز می‌شود، اما احتمال مبتلا شدن به آن در هر سنی ممکن است.
عضو انجمن ام‌اس اصفهان گفت: اصفهان نخستین رتبه بیماری ام‌اس در سطح کشور را به خود اختصاص داده است.

به گزارش فارس، ام‌اس بیماری است که در آن به طور تدریجی بسیاری از عصب‌های موجود در مغز و نخاع غلاف میلین خود را از دست می‌دهند.

غلاف میلین از ماده‌ای چرب ساخته می‌شود که وظیفه عایق‌بندی عصب را بر عهده دارد، در بیماری ام‌اس مناطق کوچکی از میلین از بین می‌رود و به جای آنها منطقه برهنه و فاقد میلین باقی می‌ماند که این اختلال دمیلیناسیون نام دارد و در نتیجه آن، تکانه‌های عصبی به طور طبیعی هدایت نمی‌شود و علایم حسی، حرکتی، عملکردی و تعادلی به وجود می‌آیند.

این بیماری نوعی اختلال عصبی است که در آن دستگاه ایمنی بدن فرد پادتن‌هایی را بر ضد بافت‌های خودش تولید می‌کند و به نظر می‌رسد بیماری ام‌اس در اثر عواملی مانند عفونت ویروسی در دوران کودکی در افراد دارای استعداد ژنتیکی ایجاد می‌شود و همچنین شواهد موجود حکایت از آن دارد که ممکن است بیماری در ارتباط با مصرف بعضی چربی‌های رژیم غذایی به وجود می‌آیند، اما عامل برانگیزاننده مشخصی در این زمینه شناسایی نشده است.

در همین زمینه مسعود اعتمادی‌فر در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اصفهان در پاسخ به سوالی مبنی بر اینکه چرا اصفهان از نظر بیماری ام‌اس نخستین رتبه در کشور را داراست و آیا آب اصفهان در این زمینه دخالت دارد، افزود: اصفهان نخستین رتبه ام‌اس در کشور را به خود اختصاص داده و به دلیل اینکه در این بیماری عامل برانگیزاننده مشخصی شناسایی نشده و همچنین طی تحقیقات به عمل آمده آب اصفهان و برنج لنجان در بیماری ام‌اس هیچ نقشی ندارد.

وی در ادامه بیان کرد: بیماری ام‌اس در زنان سه برابر مردان است و به طور معمول این بیماری از سن 20 تا 30 سالگی و در مردان کمی دیرتر از زنان آغاز می‌شود، اما احتمال مبتلا شدن به آن در هر سنی ممکن است.

عضو انجمن بیماری ام‌اس در مورد ارثی نبودن این بیماری اضافه کرد: بیماری ام‌اس ارثی نیست، اما ژنتیک می‌تواند در تعیین استعداد فرد نسبت به ابتلا به بیماری مزبور نقش داشته باشد و احتمال ابتلا به ام‌اس در بستگان فرد مبتلا بیش از سایر افراد است و این احتمال به ویژه در خواهر، برادر، والدین و کودکان بیمار وجود دارد.

وی با بیان این مطلب که آیا استرس در این بیماری نقش دارد، بیان کرد: ممکن است استرس شدید از عوامل خطر بروز بیماری ام‌اس باشد، هر چند شواهد موجود برای اثبات این موضوع ضعیف است، اما به عنوان مثال پدر و مادری که به طور غیر منتظره فرزند خود را از دست داده‌اند احتمال بروز ام‌اس بیشتر است.

اعتمادی‌فر در مورد نشانه‌های این بیماری ادامه داد: نشانه‌های این بیماری بسیار متغیر است و به محل و شدت ضایعات موجود در داخل دستگاه عصبی بستگی دارد، اما از بین رفتن حس، التهاب عصب بینایی، ضعف، گزگز اندام‌ها، دوبینی، عدم هماهنگی عضلات، سرگیجه، حمله‌های ناگهانی، نشانه‌های مربوط به مثانه و به زمین افتادن از نشانه‌های شایع در این بیماری است.

وی در پایان اضافه کرد: افسردگی در 50 تا 60 درصد بیماران مبتلا به ام‌اس ایجاد می‌شود و ممکن است واکنش‌هایی مانند خودکشی را به همراه داشته باشد و بنا بر تحقیقات خودکشی در بیماران ام‌اس بیشتر از افراد هم سن غیر مبتلا است.

حضور عزت الله انتظامی کنار مشایی زمان ثبت نام کاندیداتوری !

پ مثل پژو

http://media.isna.ir/content/0253-1.jpg/6

اتحاد انتخاباتی !!!!!!!!!!

کارتون روز / طرح: حمید صوفی

آن مرد با اسب آمد !!


بگومگو,فتوکاتورهای سیاسی از حاشیه سفرشهردارتهران، قالیباف به ویتنام

بدون شرح !!

حاشیه های انتخاباتی!/ کارتون: محمد کارگر

اخلاق انتخاباتی !!

اخلاق انتخاباتی...!/ کارتون: محمدعلی رجبی

آیا برابری مساوی عدالت است؟!!


کارتون روز: آیا برابری مساوی عدالت است؟!!
آیا برابری مساوی عدالت است؟!! منبع:

آرزو کنید ...

خداااااااااااااااااااااااااااحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظیییییییییییییییییییییی


عجب بزن و برقصی شده اینجااااااااا


عكسهاي خنده دار متحرك جدید
عكسهاي خنده دار متحرك جدید