سخنان صادق

فاحشه را خدا فاحشه نکرد، آنان که در شهر نان قسمت می کردند او را لنگ نان گذاشتند تا هر زمانی که لنگ هم آغوشی ماند او را به نانی بخرند.
دنیا دمدمی است دو روز دیگر همه خاک میشویم چرا سر حرف های پوچ وقتمان را تلف کنیم؟ چیزی که می ماند همان خوشی است وقت را باید غنیمت شمرد.
چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره می کنند.
کسانی که دست از جان شسته اند و از همه چیز سر خورده اند، تنها آنها می توانند کارهای بزرگ انجام دهند.
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا.
هر کس مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند.
انسان ها زندگانی را پیوسته دشوار کرده اند، گمان می کنند به خوشبختی خواهند رسید.
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
تنها مرگ است که دروغ نمی گویید.
نزد بهترین و قشنگ ترین و باهوش ترین انسان نیز همیشه نقص دیده می شود.
آدم باید کارش را تمام و کمال بکند تا مو لای درزش نرود وگرنه بقیه اش اینکه کسی چه می گوید اهمیت ندارد.
آنها به من میخندند نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم.
دلیل و برهانی که انسان می آورد همیشه به نفع خودش تمام می شود.
حیوانات بر ما برتری دارند زیرا که انسان محتاج وجود آنهاست در صورتی که آنها احتیاجی به ما ندارند.
وقتی انسان پیروی شهوت و نفس اهریمنی را نماید از حیوان هم پست تر است.
زبان آدمی زاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.
مرگ بهترین پناه دردها و غم ها و رنج ها و بیدادگری زندگانی است.
باید رفت! این لغت رفتن چقدر سخت است.
فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناختم.