بدون شرح !

آیا خدا وجود دارد؟«بودا» پاسخ داد:بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکلهی مرد دیگری پیدا شد که پرسید: آیا خدا وجود دارد؟«بودا» پاسخ داد:نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:استاد این منطقی نیست. شما چطور میتوانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟بودا که به روشنبینی رسیده بود، پاسخ داد:چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا میرسد: عدهای با اطمینان، عدهای با انکار و عدهای با تردید.
برگرفته از: کتاب مكتوب - پائولوکوئیلو
پل دولان استاد كالج مشهور اقتصاد لندن اطمينان
مي دهد
براي احساس خوشبختي بيشتر فقط كافي است
كه
موبايل خود را خاموش كنيم.


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
روز و شب تنهاست،
جامه اش شولای عریانیست.
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
چشم در راه بهاری نیست
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
خنده اش خونیست اشک آمیز
/**/زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در
ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه
باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد
داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم
داخل خانه نمي شويم.»
و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:«
نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام
يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه
خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي
همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق
را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از
شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد،
بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید!
مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.
مرد گفت: “من همیشه سعی کردهام در زندگی به
خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت
مسایل اخلاقی بیاعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده بردهاند. چرا با
وجودی که هم من و هم همسرم به خدا ایمان داریم، دچار این مشکل شدهایم؟”
![]()
شیوانا به آنها گفت: “ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید.”
مرد
با تعجب جواب داد: “این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای
کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل آن اتاقهای بزرگ
با پنجرههای بزرگ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط
هم انبار بزرگی داریم، آن سوی حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته
است.”
شیوانا پرسید : “درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟”
زن با تعجب پرسید :”منظورتان چیست! مگر میتوان درون خانه خدا داشت؟”
شیوانا
گفت: “بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد
و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در نظر بگیریم. برایم
بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشتهاید؟ آیا تا به
حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کردهاید؟ آیا از آن آشپزخانه
برای پختن غذا برای در راه ماندهها و تهیدستان استفادهای شدهاست؟ آیا
پردهای که به پنجرهها آویختهاید نقشی خدایی بر آنها وجود دارد؟ بروید و
ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کردهاید و رد پای خدا را در
کجاهای منزلتان میتوانید پیدا کنید. اگر چهار فرزند شما به بیراهه کشانده
شدهاند، این نشان آن است که در آن منزل، حضور خدا را کم دارید. اعتقادی
را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگیتان پخش کنید، خواهید دید که نه
تنها فرزندانتان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه
راست کشانده خواهند شد.”
نویسنده: فرامرز کوثری

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.
نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....
پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.
چشم ها همه به سوى او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به جماعت گفت :مردم! هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!
کسى برنخاست.
گفت :حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
باز کسى برنخاست.
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید.

در نزديكي ده ملا مكان مرتفعي بود كه شبها باد مي آمد و فوق العاده سرد مي شد. دوستان ملا گفتند: «ملا اگر بتواني يك شب تا صبح بدون آنكه از آتشي استفاده كني در آن تپه بماني، ما يك سور به تو مي دهيم و گرنه تو بايد يك مهماني مفصل به همه ما بدهي.»
ملا قبول كرد. شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پيچيد و سرما را تحمل كرد و صبح كه آمد گفت: «من برنده شدم و بايد به من سور دهيد.»
گفتند: «ملا از هيچ آتشي استفاده نكردي؟»
ملا گفت: «نه، فقط در يكي از دهات اطراف يك پنجره روشن بود و معلوم بود شمعي در آنجا روشن است.»
دوستان گفتند: «همان آتش تو را گرم كرده و بنابراين شرط را باختي و بايد مهماني بدهي.»
ملا قبول كرد و گفت: «فلان روز ناهار به منزل ما بياييد.»
دوستان يكي يكي آمدند، اما نشاني از ناهار نبود. گفتند: «ملا، انگار نهاري در كار نيست.»
ملا گفت: «چرا ولي هنوز آماده نشده.»
دو سه ساعت ديگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: «آب هنوز جوش نيامده كه برنج را درونش بريزم.»
دوستان به آشپزخانه رفتند ببيننند چگونه آب به جوش نمي آيد. ديدند ملا يك ديگ بزرگ به طاق آويزان كرده دو متر پايين تر يك شمع كوچك زير ديگ نهاده.
گفتند: «ملا اين شمع كوچك نمي تواند از فاصله دو متري ديگ به اين بزرگي را گرم كند.»
ملا گقت: «چطور از فاصله چند كيلومتري مي توانست مرا روي تپه گرم كند؟ شما بنشينيد تا آب جوش بيايد و غذا آماده شود.»
رسیده ام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست
خدا کسی ست که باید به دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست
دل از سیاست اهل ریا بکَن خوش باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

یك دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شركت امریكائی ج پ مورگان نامهای بدین مضمون نوشته است:
میخواهم
در آنچه اینجا میگویم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسیار زیبا،
خوشاندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان
دنیا هستم.
آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلار یا
بیشتر ازدواج كنم. شاید تصور كنید كه سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد
سالانه یك میلیون دلار در نیویورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد.
چه برسد به 500 هزار دلار. خواست من چندان زیاد نیست. آیا مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلاری وجود دارد؟
آیا شما خودتان ازدواج كردهاید؟ سئوال من این است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج كنم؟
چند سئوال ساده دارم:
1- پاتوق جوانان مجرد و پولدار كجاست؟
2- چه گروه سنی از مردان به كار من میآیند؟
3- معیارهای شما برای انتخاب زن كدامند؟
امضا، خانم زیبا و خوش آندام
و اما جواب مدیر شركت مورگان:
نامه
شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشید كه دختران زیادی هستند
كه سوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یك سرمایهگذار حرفهای
موقعیت شما را تجزیه و تحلیل كنم :
درآمد سالانه من بیش از 500
هزار دلار است كه با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا كند كسی فكر نكند كه
اكنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف میكنم.
از دید یك
تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دلیل آن هم خیلی ساده است: آنچه شما در
سر دارید مبادله منصفانه "زیبائی" با "پول" است. اما اشكال كار همین جاست:
زیبائی شما رفتهرفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو میشود اما پول من،
در حالت عادی بعید است بر باد رود.
در حقیقت، درآمد من سال به سال
بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه و چین و چروک و پیری زود رس زنانه
جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد
ماند.
از نظر علم اقتصاد، من یك "سرمایه رو به رشد" هستم اما شما یك "سرمایه رو به زوال".
به
زبان والاستریت، هر تجارتی "موقعیتی" دارد. ازدواج با شما هم چنین
موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه
نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار كرد و این چنین است در مورد ازدواج
با شما.
بنابراین هر آدمی با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان
نیست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار
میگذاریم اما ازدواج هرگز.
اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی
کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از
من منقطع نشود کالاهایی با ارزش مثل "انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق،
تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و ... " آن وقت احتمالا این
معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد
دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج
کنم. چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل، مواردی که
بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم
کرد.
در هر حال به شما پیشنهاد میكنم كه قید ازدواج با آدمهای
ثروتمند را بزنید. بجای آن شما خودتان میتوانید با کمی تفکر و تلاش و با
داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاری، فرد ثروتمندی شوید. اینطور، شانس شما
بیشتر خواهد بود تا آن كه یك پولدار احمق را پیدا كنید.
امیدوارم این پاسخ كمكتان كند.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد. __________________
چهار مرد و یک زن با هم تعریف میکردند
. . یکی از مردها گفت : من پسری دارم که * کشیش *است. هرجا که میرود مردم او را "* پدر*" خطاب میکنند.
مرد دوّم گفت : من هم پسری دارم که * اسقف* است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند *سرورم* !
مرد سوم گفت : پسر من * کاردینال * است و وقتی وارد جایی میشود مردم او را * عالیجناب* صدا میکنند.
مرد چهارم گفت : پسر من * پاپ * است و وقتی جایی میرود او را * قدیس بزرگ * خطاب میکنند!
زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت :
من یک * دختر * دارم با 178 سانت قد، زیبا چهره ، و قتی وارد جایی میشود همه میگویند: "*
خدای من*"!!!!!!!!.

که حتّی پاییز هم برای امدن استخاره میکند
آنقدر رسیده ام
که هوس زرد شدن دارم
هوس ریختن
دلم پاییز میخواهد.
سبز تر از بهار و
گرم تر از تابستان و
سرد تر از زمستان است
پاییز من آهنگ خش خش برگ دارد
سرود نسیم
رقص شاخه ها