پدرانه


پاسخ منطقی اکثر پدرهای ایرانی درمقابل اجازه گرفتن فرزندانشان برای انجام کاری:
1) اگر قبلا کسی آن کار را انجام نداده باشد:
آخه کی تاحالا همچین غلطی کرده که تو میخوای بکنی؟
2) اگر قبلا کسی آن کار را انجام داده باشد:
حالا هرکی هر غلطی کرد تو هم باید بکنی؟

دریای دریایی

شهار جدید !

طلوع خورشید در مریخ

کودک آزاری آزاد !!!!!!!!



امیر علی پنج‌ساله صبح پنج‌شنبه در بیمارستان فیاض بخش در تنهایی جان داد تا یک کودک دیگر به آمار حدود 9 هزار کودک آزاری امسال افزوده شود.


به گزارش نامه، بر اساس اعلام مسوولان بیمارستان، آثار ضرب و جرح با کابل روی کمر، سینه و دست‌های این کودک پنج ساله کاملا مشخص بود و علت مرگ وی نیز ضربه مغزی تشخیص داده شد.

مادر این کودک او را به بیمارستان منتقل کرد اما بعد از بیمارستان گریخت و درزمان مرگ کودک تا ساعت‌ها بعد از فوت او کسی همراهش نبود.

بنابر اظهارات شیرین صدر نوری، مددکار انجمن حمایت از حقوق کودکان «امیرعلی» پنج ساله توسط ناپدری‌اش در یک کودک‌آزاری منجر به قتل کشته شد.

وصیت نامه شهید 12ساله

نسخه چاپيارسال به دوستان
بخش‌هایی از وصیتنامه کم‌سن‌ترین شهید دفاع مقدس

خبرگزاری فارس: شهید علی جرایه کم‌سن‌ترین شهید دوران دفاع مقدس در وصیتنامه خود آورده ‌است: دست از ولایت نمی‌کشم حتی اگر بدنم را قطعه قطعه کنند. من رفتم اما وصیتم به شما هموطنان عزیز این است که امام را تنها نگذارید و اسلحه مرا بردارید و راه شهیدان را ادامه دهید.

خبرگزاری فارس: بخش‌هایی از وصیتنامه کم‌سن‌ترین شهید دفاع مقدس

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شهید علی جرایه فرزند سوخته زار و شهربانو در اولین روز مهرماه 1350 در سرابباغ آبدانان دیده به جهان گشود، وی تحصیلات خود را در مدارس شهداء و طالقانی تا اول راهنمایی ادامه داد و در زمان جنگ تحمیلی به عنوان رزمنده بسیجی به گردان 505 محرم، تیپ11 امیر المومنین(ع) سپاه پیوست و راهی جبهه های نبرد با دشمن بعثی گردید. تا آنکه در تاریخ 1 اسفند 1362 طی عملیات والفجر5 در منطقه عملیاتی مهران در سن 12 سالگی از ناحیه سر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.

طبیعت مریوان

آبان رفت و آذر میاید

ترس من

من از عقرب نمی ترسم اما از نیش می ترسم

ندارم ترس از بیگانگان ازخویش می ترسم

ندارم خوف از شیروپلنگ وحمله گرگان

ازآن گرگی که می پوشدلباس میش میترسم

ندای محکم وجدان

امشب عذاب وجدان سهمگینی دارم . خوابیدن با این ندامت بنظرم بسیار شرم آور است . امشب برای تساوی حقوق خود با خواهر و برادرانم با مادرم بحث کردم و او را متهم به تبعیض نمودم و مانده ام اگر منطقی عمل کرده ام پس چرا اینقدر در محکمه درون مجرم شناخته شده ام . فردا باید دلش را بدست بیاورم وگرنه شبهایم جهنم میشود . خدا مرا کمک کند تا فردا من و او سالم باشیم و من از او شرمنده نباشم . گاهی اوقات خیلی حق طلبانه ظلم میکنم و بعد وجدانم مرا لکد کوب میکند و نهیب میزند که اگر طالب عدالتی چرا پنجه بر گلویش میگذاری .

نسل من .نسل تو . نسل ما . نسل او


من از نژاد آریایی ام و ایران سرای من است - اینجا همان جاییست که کوروش


کبیر بنیان گذار حقوق بشر را در خود پروراند همان جایی که قهرمانانش را تمام


دنیا می ستایند - قهرمانانی همچون آرش که مرز این سرزمین را تعیین کرد


یا رستم که نامش بر تن هر پهلوانی لرزه می انداخت - اینجا ایران است - ایرانی


که سعدی و حافظ و مولانایش را تمام دنیا می ستایند - آری هنوز هم


اینجا ایران است و نسل من در آن زندگی می کند - نسلی که نه قهرمانی


دارد نه پهلوانی و نه شاعری نامی . . .! - دیگر رسمی از جوانمردی های تختی


به جا نمانده . . . ! - دیگر کسی از آزاد مردانی که جان خود را فدا کردن


تا ایران بماند یادی نمیکند . . . ! - دیگر نه رسم ریش سفیدی باقیست نه


رسم احترام و نه بزرگی . . . ! - در نسل من آدم ها خار شدند نه به


دست بیگانه بلکه به دست خود - در نسل من برای خود نمایی پسر ها ابرو بر


میدارند و دختر ها تن خود را به نمایش می گذارند . . . ! در نسل من


جواب هر چشمکی لبخند است - جواب هر صداقتی ریاست - شوخی


نسل من فحش ناموس و ناسزاست. . . ! - در نسل من عشق بازیچه است . . . !


-
عاشق بودن بهترین بهانه است . . . ! - نسل من به قصه ی لیلی و مجنون



می خندد . . . ! - فرهاد نسل من عاشق شیرین است ولی لیلا و مریم و


نرگس را هم می خواهد . . . ! - نسل من بیگانه با خداست . . . ! - نسل من


از یاد اون دنیا جداست . . . ! - بزرگتر های نسل من خود را باختند -


حاجی ها برای خود ویلاها ساختند . . . ! - نسل من نسل سهمیه هاست
-


نسل دروغ و پول و رباست . . . ! - زندگی نسل من زندگی آبکیست
-


زندگی که در آن هرکسی هرچیزی را برای خود میخواهد
. . . ! -


من از این نسل دلگیرم - نسلی که قدرت ساختن دارد ولی ویران میکند
. . . !


-
نسلی که تا گرفتار نشود یاد خدا نمی کند . . . ! - نسلی که آنچه را برای خود



می خواهد برای دیگری نمی خواهد . . . ! - نسلی که گذشته ی خود را از یاد


برده است . . . ! - نسلی که صداقت و صمیمیت در آن مرده است . . . !


نسل من . . . نسل غرور . . . نسل خود خواهی . . . نسل بیگانگی . . .نسل



عشق های آبکی . . . نسل حرف ها ی دروغکی . . . چرا ؟ ؟ ؟ ! ! !

 


داستان قدیمی....

روباهی داشت با موبایل شماره میگرفت  زاغ گفت اینجا آنتن نمیده ، بده بالای درخت

برات بگیرم

روباه موبایل رو انداخت بالا  زاغ گفت:

این جای پنیری که دوم ابتدایی ازم دزدیدی

مفهوم زندگی را فراموش نکنید

غم غمگین بودن

به گفته دانشمندان نتیجه  تحقیقات نشان می‌دهد اندوه به هیچ وجه انسان را باهوش‌تر نمی‌کند، بلکه برعکس، او را کوته‌بین کرده و از تصمیم‌گیری درست برای منافع آینده‌اش باز می‌دارد.

ای کاش هرگز فرزندی کشته نمیشد حتی در غزه

شیون یک خانواده در غزه

رابطه شجاعت و حماقت

شجاعت یعنی این

اولین نفری بود که برگه امتحان انشایش را به معلم تحویل داد. در برگه امتحانش تنها یک جمله نوشته شده بود. « شجاعت یعنی این ».
.
.
.
.
.

موضوع امتحان انشا شجاعت بود.

واقعا

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند

نه اراده ی دوست نداشتن

نه لیاقت دوست داشته شدن دارند

ونه متانت دوست داشته نشدن

بااین حال مدام شعر عاشقانه میخوانند

دکترعلی شریعتی

کودک درون و آزادی

دوست ؟

هر کی دستت رو گرفت ،
لزوماً دوستت نیست ...

شاید تو حرکت بعدی ،
پاشو گذاشت رو شونت و رفت بالا ... !

خطرات عشق در یک نگاه !

علم بهتر ایت یا ثروت ؟

به خدایی که در این نزدیکی است

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود

و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

زني در حال عبور او را ديد .
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد

و گفت: مواظب خودت باش 
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:نه
"من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم "

کودک گفت:مي دانستم" با او نسبت داريد "

داوری ممنوع

داستان کوتاه :کینه زرد

کینه زرد 

حسابی جا خورده ام .انگار زیر پایم خالی شده است .هر چه رشته بودم پنبه شد . نمیدانم این اصول اولیه خانوادگی را که در همه جا بجز خانواده من رسم است چگونه به مادرم یاد بدهم . این دفعه آخری داد زدم ،بیداد کردم و گفتم مادر من این کارها نه به نفع توست نه من .تازه هروقت بهت میرسم شروع میکنی به عجز و لابه که آزیتا اینجوری کرد و پریسا آنجوری کرد . این زخم کهنه که رنجهای بیشماری به روح وجسم من وارد کرده است خیال درمان شدن ندارد و هر از چندی با شدت بیشتری خودش را فاتحانه نشان میدهد .

نمیدانم شروع این رسم جانکاه از کجا در خانواده من بوده است که اینقدر ریشه هایش عمیق است و با آنکه تمام سنتها و حتی شعائر دستخوش تغییر و تحول شده است این سنت سمج نه تنها عقب نشینی نکرده است که حای پایش سفت تر نیز شده است .

همین دیروز بود که مادرم میگفت باید مادر و دختر قدر هم را بدانند و یار و پشتیبان هم باشند . منکه مادر نداشتم زندگیم از اول داغون بود ،این مردمو که میبینم با مادرشون رفت و آمد میکنند و پشت هم هستند حسرت میخورم و به خدا میگم ،خدایا من لایق این نبودم که مادر داشته باشم .حالا تو و من باید باهم باشیم دیدی این عروسها (آزیتا و پریسا )چقدر پز مادرشون را میدهند و هی مامانم مامانم میکنند . تو هم یاد بگیر

مثل همیشه من هاج و واج مانده بودم که مامانم چرا اینگونه میگوید ،بقول لادن خواهرم جوگیر شده است اونهم از نوع برق سه فاز و نباید به این حرفها امیدوار شد و در یک کلمه مامان هرگز تغییر نمیکند چه به ضررش باشد چه به نفغش .

با حیرت مامانم را نگاه کردم و معصومانه و با ناباوری گفتم حالا چه کنم ؟

مامان با محبت بی نظیری گفت :بلند شو تا حال داری خونه رو مرتب کنیم آخر هفته چند تایی مهمان دارم ،نمیخواهم هیچی کم و کسر و نامرتب باشد و منهم جوگیرتر از مامان شروع به نظافت خانه کردم درست مثل آن ایامی که یا منتظر نوروز بودیم ،یا عروس مهمانی دائیهایم و یا مراسم پیشواز پذرمرحومم از مکه معظمه .

خلاصه همه جیز را تمیز و مرتب کردم و تو دلم میگفتم ما 5نفریم و طبیعتا نسبت به سایر برادر و خواهران تعدادمان بیشتر است پس بیراه نیست که من سهم بیشتری در این مهمانی ار خیث کار و کوشش داشته باشم و حتی با خودم گفتم من شب مهمانی بیشتر تعریف و احوالپرسی با مهمانها میکنم و لادن و آزیتا و پریسا و یا هر کس دیگر که مهمان است کمک کند .

با خودم خیلی زود به توافق رسیدم و لیست خریدهای مامان را در کیفم گذاشتم تا برایش تهیه کرده و بیاورم .

در مورد هزینه خریدها مامان تا ریال آخر را حساب میکرد مگر اینکه یادش میرفت که منهم دیگر یادآوری نمیکردم و آنرا به حساب حقوق مادر بر فرزند میگذاشتم و خوشحال بودم که این محبتم بین من و خداوند است نه کس دیگر .

چند روزی گذشت و من گوش به زنگ تلفن مامان برای دعوت شدن به مهمانی بودم و فکر میکردم اولین کسی که دعوت بشود من هستم و جتی یک قدم از دیگران جلوترم چون بقیه خبر از مهمانی ندارند و من دارم .

برای اینکه حس حسادت لادن تحریک نشود لام تا کام با او در باره مهمانی حرف نزدم و گذاشتم تا هیجان مهمانی را کاملا درک کند .

چند روز دیکر هم گذشت و به مامان زنگ زدم و حالش را پرسیدم و گفتم چی شد پس مهمان نمیکنی .پشیمان شدی و مامان در کمال خونسردی گفت ای بابا مهمانی چی دیشب آمدند و رفتند . بنده خداها خودشان ظرفهایشان را هم شستند و همه جا را هم تمیز کردند از صد تا دختر خود آدم هم بهتر و میوه و شیرینی هم خودشان آوردند من پایم درد میکرد ومن خیلی شرمنده شدم .

با بغضی در گلو خودم را کنترل کردم و پرسیدم غریبه بودند یا خودی ؟

مامان گفت :ما کی با غریبه رفت و آمد داریم آزیتا و پریسا و کتایون بودند گفتم پسرا رو زیر دست نکنند برای یه لقمه نان ناقابل .

دیگه هیچی نمیشنیدم تلفن را قطع کردم و های های با صدای بلند انگار پدرم یکبار دیگر مرده باشد شروع به گریه کردم و فکر میکردم رفیق بی کلک مادر هم دیکر معنی ندارد و یاد شعر شاملو افتادم

من به جای بو سیده شدن گزیده شده ام .


سخن بزرگان

* هیتلر آدم خطرناکیست، چون به چیزی که میگوید اعتقاد دارد(گوبلز)

* من رمز پیروزی را نمیدانم، ولی رمز شکست این است که سعی کنی همه را راضی کنی(بیل کوزبی)

* جایی که همه مثل هم فکر میکنند، هیچ کس آنقدر که باید فکر نمیکند(والتر لیپرمن)

* اگر میخواهی خدا را بخندانی، از برنامه هایت براش حرف بزن((عشق سگی) الکساندرو گونزالز ایناریتو)

* میان همه چیزهای قطعی، قطعی ترینشان تردید است(برتولت برشت)

* در این دنیا همیشه برای کسانی که نگران خطرند، خطری وجود دارد(جرج برناردشاو)

* شما نمیتوانید با کسی که ایمان دارد با کشتن شما به بهشت میرود، منطقی بحث کنید(ولتر)

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک

سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: 

 

فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست..

 

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود... يکى از بچه‌ها

رويش نوشت:


هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب

سيب‌هاست

قورباغه ،مار ،لک ک

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها.

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند.

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است:

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان         

افتادن انسانها

انسان ها هر از چند گاهی ، از جایی می افتند: 

از اسب

   از اصل

      از لبه پرتگاه

         از پـا

            از نفس

               ازاین ور بوم

                  از دماغ فیل

                     از چاله به چاه

                        از عرش به فرش

           از چـــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــم...

 بی ارزش ترین انسانها کسی است که

             خوب بودن دیگران را بر حسب زرنگی خود بگذارد...

در شهر چه میگذرد


در این شهر
صدای پای مردمی است

که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تورا می بافند


مردمی که صادقانه دروغ می گویند

و خالصانه به تو خیانت میکنند


در این شهر هر چه تنهاتر باشی
پیروزتری...