کینه زرد حسابی جا خورده ام .انگار زیر پایم خالی شده است .هر چه رشته بودم پنبه شد . نمیدانم این اصول اولیه خانوادگی را که در همه جا بجز خانواده من رسم است چگونه به مادرم یاد بدهم . این دفعه آخری داد زدم ،بیداد کردم و گفتم مادر من این کارها نه به نفع توست نه من .تازه هروقت بهت میرسم شروع میکنی به عجز و لابه که آزیتا اینجوری کرد و پریسا آنجوری کرد . این زخم کهنه که رنجهای بیشماری به روح وجسم من وارد کرده است خیال درمان شدن ندارد و هر از چندی با شدت بیشتری خودش را فاتحانه نشان میدهد .
نمیدانم شروع این رسم جانکاه از کجا در خانواده من بوده است که اینقدر ریشه هایش عمیق است و با آنکه تمام سنتها و حتی شعائر دستخوش تغییر و تحول شده است این سنت سمج نه تنها عقب نشینی نکرده است که حای پایش سفت تر نیز شده است .
همین دیروز بود که مادرم میگفت باید مادر و دختر قدر هم را بدانند و یار و پشتیبان هم باشند . منکه مادر نداشتم زندگیم از اول داغون بود ،این مردمو که میبینم با مادرشون رفت و آمد میکنند و پشت هم هستند حسرت میخورم و به خدا میگم ،خدایا من لایق این نبودم که مادر داشته باشم .حالا تو و من باید باهم باشیم دیدی این عروسها (آزیتا و پریسا )چقدر پز مادرشون را میدهند و هی مامانم مامانم میکنند . تو هم یاد بگیر
مثل همیشه من هاج و واج مانده بودم که مامانم چرا اینگونه میگوید ،بقول لادن خواهرم جوگیر شده است اونهم از نوع برق سه فاز و نباید به این حرفها امیدوار شد و در یک کلمه مامان هرگز تغییر نمیکند چه به ضررش باشد چه به نفغش .
با حیرت مامانم را نگاه کردم و معصومانه و با ناباوری گفتم حالا چه کنم ؟
مامان با محبت بی نظیری گفت :بلند شو تا حال داری خونه رو مرتب کنیم آخر هفته چند تایی مهمان دارم ،نمیخواهم هیچی کم و کسر و نامرتب باشد و منهم جوگیرتر از مامان شروع به نظافت خانه کردم درست مثل آن ایامی که یا منتظر نوروز بودیم ،یا عروس مهمانی دائیهایم و یا مراسم پیشواز پذرمرحومم از مکه معظمه .
خلاصه همه جیز را تمیز و مرتب کردم و تو دلم میگفتم ما 5نفریم و طبیعتا نسبت به سایر برادر و خواهران تعدادمان بیشتر است پس بیراه نیست که من سهم بیشتری در این مهمانی ار خیث کار و کوشش داشته باشم و حتی با خودم گفتم من شب مهمانی بیشتر تعریف و احوالپرسی با مهمانها میکنم و لادن و آزیتا و پریسا و یا هر کس دیگر که مهمان است کمک کند .
با خودم خیلی زود به توافق رسیدم و لیست خریدهای مامان را در کیفم گذاشتم تا برایش تهیه کرده و بیاورم .
در مورد هزینه خریدها مامان تا ریال آخر را حساب میکرد مگر اینکه یادش میرفت که منهم دیگر یادآوری نمیکردم و آنرا به حساب حقوق مادر بر فرزند میگذاشتم و خوشحال بودم که این محبتم بین من و خداوند است نه کس دیگر .
چند روزی گذشت و من گوش به زنگ تلفن مامان برای دعوت شدن به مهمانی بودم و فکر میکردم اولین کسی که دعوت بشود من هستم و جتی یک قدم از دیگران جلوترم چون بقیه خبر از مهمانی ندارند و من دارم .
برای اینکه حس حسادت لادن تحریک نشود لام تا کام با او در باره مهمانی حرف نزدم و گذاشتم تا هیجان مهمانی را کاملا درک کند .
چند روز دیکر هم گذشت و به مامان زنگ زدم و حالش را پرسیدم و گفتم چی شد پس مهمان نمیکنی .پشیمان شدی و مامان در کمال خونسردی گفت ای بابا مهمانی چی دیشب آمدند و رفتند . بنده خداها خودشان ظرفهایشان را هم شستند و همه جا را هم تمیز کردند از صد تا دختر خود آدم هم بهتر و میوه و شیرینی هم خودشان آوردند من پایم درد میکرد ومن خیلی شرمنده شدم .
با بغضی در گلو خودم را کنترل کردم و پرسیدم غریبه بودند یا خودی ؟
مامان گفت :ما کی با غریبه رفت و آمد داریم آزیتا و پریسا و کتایون بودند گفتم پسرا رو زیر دست نکنند برای یه لقمه نان ناقابل .
دیگه هیچی نمیشنیدم تلفن را قطع کردم و های های با صدای بلند انگار پدرم یکبار دیگر مرده باشد شروع به گریه کردم و فکر میکردم رفیق بی کلک مادر هم دیکر معنی ندارد و یاد شعر شاملو افتادم
من به جای بو سیده شدن گزیده شده ام .