غزلی از یک همشهری هنرمند
بیا نزدیکتر ای عشق! جادو میکنی با من
تو که در اوج تنهایی هیاهو میکنی با من
تو آن شمسی که در اوج تواضع در سماع خود
مرا هم دست می گیری و هوهو میکنی با من
هم از شیرینی ات مستم هم از زنبورها ترسان
که رفتاری شبیه کار کندو میکنی با من
چرا صیدت نکردم؟ در مسیر چنگ من بودی
چه کاری با نگاهت بچه آهو! میکنی با من؟!
رفیق ساحل او هستم از دریا گریزانم
چرا ای موج! هی پهلو به پهلو میکنی با من؟
نمی دانم کجا اما تو هم یک روز از اینجا
وداعی مثل کوچ یک پرستو می کنی با من
محسن جعفری
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 14:40 توسط شاهسوندی
|