شکوفه های بهاری

خندیدن هایش را هنوز دارم

کنار عطر خاطره ها

و هنوز هم به دنبال او

گذشته ام را دوست دارم

من از تاریخ تنفر دارم

و تو مرا عاشق تاریخ میکنی

سلام عزیز دست نیافتنی

ای کاش جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

اینروزها به زور میخوابم تا خوابت را ببینم ولی سایه و وهمی بیشتر از تو در خوابم نمیاید .

بگذار برایت بگویم که چه شده است .

میگویند هوا خوب شده

درختان زیبا شده اند

همه به کوهنوردی و پیاده روی میروند

ایام درس خواندن شروع  شده است

تازه میگویند 

همه لباس سیاهشان را درآورده اند و به قولی خاک مهرت را بریده است

ولی من اینها را نمیبینم

میبینم که تمام لباسهایت را با چه دردسری بخشیده ام

کفشها و وسایل دیگرت حتی کت و شلوار و کراوات و کیفهایت را به این و آن دادهام تا مامان یادش نیفتد تو رفته ای!

میبینم چقدر احمقم که مامان چند روز پیش دو تا از تی شرتهایت را آورد و گفت اینها را هم بده راه خیر

تا سعید راحت باشد .

و میبینم هیچ از بی تابی مامان کم نشده است و هر روز با سوژهای جدید برایت مویه میکند .

میدانی عزیز دلم نمیدانستم کلمه  مویه را کجا کار میبرند الان میدانم

مویه گریه بی صدائی  است که بی اختیار و با سوگ  شروع میشود و بی نتیجه به پایان میرسد و هر روز تکرار میشود .

آه سعید عزیزم کاش بودی تا با هم بیرون میرفتیم ببینیم آنچه میگویند راست است یا دروغ ..............