75روز گذشت

خندیدن هایش را هنوز دارم
کنار عطر خاطره ها
و هنوز هم به دنبال او
گذشته ام را دوست دارم
من از تاریخ تنفر دارم
و تو مرا عاشق تاریخ میکنی
سلام عزیز دست نیافتنی
ای کاش جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
اینروزها به زور میخوابم تا خوابت را ببینم ولی سایه و وهمی بیشتر از تو در خوابم نمیاید .
بگذار برایت بگویم که چه شده است .
میگویند هوا خوب شده
درختان زیبا شده اند
همه به کوهنوردی و پیاده روی میروند
ایام درس خواندن شروع شده است
تازه میگویند
همه لباس سیاهشان را درآورده اند و به قولی خاک مهرت را بریده است
ولی من اینها را نمیبینم
میبینم که تمام لباسهایت را با چه دردسری بخشیده ام
کفشها و وسایل دیگرت حتی کت و شلوار و کراوات و کیفهایت را به این و آن دادهام تا مامان یادش نیفتد تو رفته ای!
میبینم چقدر احمقم که مامان چند روز پیش دو تا از تی شرتهایت را آورد و گفت اینها را هم بده راه خیر
تا سعید راحت باشد .
و میبینم هیچ از بی تابی مامان کم نشده است و هر روز با سوژهای جدید برایت مویه میکند .
میدانی عزیز دلم نمیدانستم کلمه مویه را کجا کار میبرند الان میدانم
مویه گریه بی صدائی است که بی اختیار و با سوگ شروع میشود و بی نتیجه به پایان میرسد و هر روز تکرار میشود .
آه سعید عزیزم کاش بودی تا با هم بیرون میرفتیم ببینیم آنچه میگویند راست است یا دروغ ..............