زن احساس می کرد مردش دارد به او دروغ می گوید

بارها ملتمسانه ازاو پرسیده بود:آیا به دیگری دلبسته ای؟

ومرد هرباربا بی حیایی می گفت:نه زن متوجه خیانت همسرش

بود .

 روزی که پدرزن فوت کرد وثروتی به او رسید زن گفت:

صادقانه بگو اگربگویی می بخشمت وبا این ثروت زندگی جدیدی

را شروع می کنیم زن آنقدرگفت:تا مرد اعتراف کرد

زن گفت:هفت سال تو دروغ گفتی یک بارهم من دروغ گفتم آماده

جدایی باش و از اینجا برو.