58روز گذشت .
بعد از تو
تمام مسیرهای دنیا را
گم کردم
جز یک مسیر
که به شهرستان شلوغ پنجشنبههای
ستاره های خاکنشین
میرسید.
سلام سعید عزیزم
میدانی که خیلی دلم تنگ شده است و من نمیدانستم تا این اندازه در آدمی قابلیت دوست داشتن کسی وجود دارد .
همیشه فکر میکردم با عقل و منطق مهار امور عاطفی کار سختی نیست و از اینکه میدیدم انسانها از دوری بی تابی و بی قراری میکردند ودر فراق و هجران هم اشک میریختند در دل احساس تحقیر میکردم که جرا یکنفر باید خودش را کوچک و ضعیف جلوه دهد و باعث ترحم دیگران شود . ولی الان سعیدم ،برادرم الان حاضرم پای تمام آدمیان دنیا را ببوسم و دور همه بگردم و هزار بار طعن و لعن بشنوم ودر عوض ترا داشته باشم نه برای یک لحظه برای همیشه . نه خدایا غلط کردم حتی برای یک لحظه .بهشت هاحر و تمام ساکنان برگزیده اش را شاهد میگیرم که منهم دل دارم و آبجی سنگی تو محزونی بی نوا گشته است که حتی نی لبک چوبی هم برای نالیدن غصه ندارد . راستی میخواهی حال مادرم را بدانی برایت میگویم .او خراب است خراب خراب بالاتر از ویرانی