خوشبختی
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام به کسی میدم که بتواند مرا معالجه کند.
تمام آدمهای دانا دورهم جمع شدند تا ببینندچطور میشود شاه را معالجه کرد...اما هیچ یک ندانست.تنها یکی از مردان دانا گفت :فکر میکنم میتوان شاه را معالجه کرد.اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید پیراهنش را بردارید وتن پادشاه کنید. شاه معالجه میشود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آنها در سراسر مملکت سفر کردن و نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند...حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آنکه ثروت داشت بیمار بود / آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد / یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت / یا اگر فرزندی داشت فرزندانش بد بودن...خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت داشت.
آخرهای یک شب پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر چیزهایی میگوید " شکر خدا که کارم را تمام کرده ام..سیر و پر غذا خورده ام و میتوانم دراز بکشم بخوابم!چه چیز دیگری میتوانم بخواهم؟!
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند..اما مرد خوشبخت آنقد فقیر بود که پیراهن نداشت!!!
(( لئوتولستوی ))