روزی مریدان شیخ را گفتند: دختران ما در امارات خريد و فروش می‌شوند.

شیخ فرمود: ملالی نیست... شيوخ آنجا برادران مايند و تجارت با آنان حلال.

مریدان گفتند: سن فحشا به دوازده سال رسيد.

شیخ فرمود: خیالی نیست... سن تكليف نه سال است.

مریدان گفتند: فقرا كليه هاشان تمام شد، قلب‌ها را می فروشند.

شیخ فرمود: اشکالی نیست... فقط ايمانشان را نفروشند.

مریدان گفتند: جوانان غرق اعتیاد و افیون و اکس شده اند.

شیخ فرمود: مادام که در مجالس مختلط لهو و لعب نکنند ملالی نیست.

مریدان گفتند: مردان سه جا کار می کنند و از مردی رفته اند

 اما همچنان مقروض و بدهکارند.

شیخ فرمود: هنوز از دوازده شب که به خانه میایند تا اذان صبح زمان کافی

 برای نماز شب دارند پس اشکال وارد نیست.

مریدان گفتند: هر روز بر تعداد نوزادان سر راهی افزوده میشود .

شیخ فرمود:بچه های بالای پنج سال را به پرورشگاههای محیطی بفرستید

 تا در شیرخوارگاه آمنه جا گشاده گردد.

مریدان گفتند: از سوخت خراب وآلودگی هوا جوانان چپ و راست

 سکته می کنند و کودکان سرطان خون گرفته اند.

شیخ فرمود:دنیا را اعتبار نباشد . پشت سر وزارت نفت غیبت نکنید .

مریدان گفتند: مردم از فقر و بدبختی و بی عدالتی افسرده و گریان و نالانند .

شیخ فرمود: مرحبا ! بسیار گریه کنید تا گناهانتان آمرزیده شود .

ناگاه مریدی سبک عقل از آن پشت عربده زد: وا مصیبتا... وا اسلاما.

در میدان ولیعصر چند تار مو بیرون همی زدندی

شیخ خشمگين شد و کف بر دهان آورد و ناسزا و سقط گفت و هروله کنان براه

افتاد و مریدان خشتکها از پا بکندندی و بر سر نیزه ها کردندی و زنجیرها و

 قمه ها و پنجه بوکسها برداشتندی و عربده کشان

 برای ارشاد به موقعیت اعزام شدندی