غروب
درون اتاق نشسته ام 
و آه چه دل تنگ و خسته ام
لیوان خاطراتم لبریز از نبودنت
و فضای اتاقم بو می کشد عطر یادت را
پس می زنم دلواپسی هایم را
دوباره از جا می پرم
دوباره از نو آغاز می شوم
و باز بدون تو و به نبودنت عادت
درون حصارم به خودم می پیچم
و تسکین می دهم دردهایم را
و باز چشم انتظار ...
و ای کاش یاریم میکردی
و ای کاش هیچ ای کاشی
در زندگیهامون نبود

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 13:27 توسط شاهسوندی
|