به خدایی که در این نزدیکی است
ومن امشب احساس خوشی ندارم نه اینکه از کسی خوشم نیاید .نه از این ناراحتم که هی باید مواظب باشم . مواظب باشم نارو نخورم . حرف دلم را نگویم . به دوستانم اعتماد نکنم . دلسوزیها را جدی نگیرم . علیه خودم مدرک درست نکنم . حسادت دیکران را تحمل کنم . به پستی دیگران فکر نکنم . از هیچکس حتی مادرم توقع نداشته باشم . فکر کنم خواهرم هم یک آدم است و میتواند رنگ عوض کند و از رازهایم سوئ استفاده کند . فکر کنم که برادرم قبل از ازدواج برادرم بود و همسایه ام مراقب نفس کشیدنم است و دوستم مامور اعلام نواقصم و ..... حالم از همه اینها که میفهمم و یا خود را به نفهمیدن و یا ندیدن ان میزنم بهم میخورد و آخر میبینم چقدر تنها و غریبم و چقدر اشکهایم آماده باریدن و دلم در حال شکستن و نمیدانم با غریبه ها حالا چه کنم . بخندم یا خود را به خندیدن یزنم . و یا کوله بارم را جمع کنم و به درون چینی نازک تنهایی خود بروم و بگویم به سراغ من نیایید که شکسته اس است چینی نازک تنهایی من به خدایی که در این نزدیکی است .
