تولد امام هشتم مبارک باد داستان پسر امام رضا (ع)
مادرم بدون عینک ولی با دقتی فراوان دارد گندمهای حلیم نذری را پاک میکند وبه من و زن برادرهایم سفارش میکند: ترا بخدا اگر کمک میکنید دل و درست باشد نکند سنگ و آشغال و چیزی را از دست در کنید این حلیم نذری است با بقیه غذاها فرق دارد . من همیشه با وضو گندم پاک میکنم . میترسم ناراحت شوید ولی بدون وضو کسی دست نزند که معصیت دارد و بی احترامی به صاحب نذری است .
این سخنان را حدود 30سال است که از زبان مادرم میشنوم و آویزه گوشم کرده ام . پدرم خدا بیامرز هم تا همین 3سال پیش که زنده بود آداب حلیم نذری را بطور خاص خودش اجرا میکرد .مثلا حتما بعد از نماز مغرب و عشا و با وضوی قرائت نماز باید دیگ را پر میکرد و سر اجاق میگذاشت و صبح هم حتما بعد از نماز صبح با وضو و خواندن چند سوره سر دیگ و فرستادن 100صلوات و دعا برای نیازمندان از فامیل تا غیر فامیل شروع به کشیدن حلیم برای تقسیم میکرد و بعد به مسجد میرفت و در تاسوعای حسینی با خیال راحت و به قول خودش سر بلند شرکت میکرد .
مادرم نذر کرده بود تا اولین سینی آش نذری را برادرم برای تقسیم به میان همسایه ها ببرد و بقیه سینی ها دیگر آزاد بودند تا هرکسی خواست در تقسیمشان پا پیش بگذارد .
روزهایی میشد که به برادرم منصور حسودیم میشد که انگار از کجا آمده و یا چه تافته جدا بافته ای است که اینهمه حلوا حلوایش میکنند .بعدها که خودم مادر شدم تازه فهمیدم مادرم چقدر آبرو داشته که خداوند با یک واسطه محترم و آبرو دار داغدار نشده و به قول خودش بچه اش را خدا دوباره داده و منصور نظر کرده آقا امام رضا شده .
یادم میاید کلاس چهارم دبستان بودم که منصور آرام آرام میلنگید و از درد پای راستش شکایت میکرد . مدتی بعد بسختی میتوانست بپرد و یا بدود و چند ماه بعد مادرم متوجه شد پای راست لاغرتر و سیاه تر از پای چپ شده است . قضیه جدی شده بود و با توصیه دایی بزرگم ،منصور را برای مداوا به همدان بردند و دکتر معروف همدانی گفته بود مگر این بچه پدر و مادر نداشته که حالا پیش من آمده .گذاشتید کار از کار گذشته و غده پایش خیلی رشد کرده. خدا کند شانس بیاورد و غده بدخیم نباشد .
خلاصه بعد از عکس و آزمایش و معاینه ،عمل جراحی اضطراری آخرین تشخیص دکتر بوده که با ضزب الاجل دکتر برای عمل جراحی پدرم با فروش بعضی از قالیچه های دستباف مادرم و مقداری پس انداز و قرض هزینه عمل تهیه و منصور به تیغ جراحی سپرده شد .
منصور به خاطر طولانی شدن درمان ،آنسال مردود شد و سال بعد درست اوایل دیماه بود که دوباره به همان شکل سابق پایش سیاه و لاغر و درد ناک شد و سیر معالجه شروع شد با این تفاوت که پزشک معالج گفته بود :پای منصور باید جراحی شود ولی اینبار هدف جراحی قطع پای راست بود .
خبر دردناک قطع پای منصور همه جا پیچید وهمه فامیل دور و نزدیک را به خانه ما کشاند . مادرم زرد و لاغر و غمگین شده بود صحبتهای دیگران هیچ تسلایی در او ایجاد نمیکرد . با اینکه من دهساله بودم میفهمیدم پدر و مادرم چه رنجی میکشند . در دیدگاه پدرم که یک فرد مذهبی و سنتی و روستایی بود بلایی عظیم بر زندگیش نازل شده بود و این بلا قصد عقب نشینی نداشت . پدرم با تمام قوا نیروهای عقلی و مذهبی اش را برای مقابله بسیج کرده بود و ظاهرا خم به ابرونمی آورد ولی در دل بی اندازه میترسید که نکند راستی راستی پای پسر نازنینش را قطع کنند و انوقت او بماند با یک جگر گوشه معصوم و علیل . این فکرها سبب شد تا موهای پدرم در ایام کوتاهی سپید شود و طلوع دنیا دیدگی او نه با پاره کردن چند پیرهن بلکه با از دست دادن پای فرزند خبر شروع شود .
مادرم دردی عمیقتر را تجربه میکرد ،یادم میاید به خاله ام میگفت :انگار از چشم خدا افتاده ام و گرنه اینهمه بیماری واینهمه بچه . چرا بچه من و چرا این بیماری ؟مادرم احساسات قرص مذهبی نداشت و بیشتر برای ترس از قهر الهی واجباتش را آنهم یک خط در میان انجام میداد و همیشه میگفت :خدا به قلب آدمها کار دارد نه به زبان و ظاهرشان . این نظر را خاله ام با قدرت رد میکرد و میگفت :بله تا حدودی درست میگویی ولی بجز زبان و ظاهر و آنهم انجام واجبات از کجا میشه قلب آدمها را دید وادامه میداد :
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا که رسوا شود هر که در او غش باشد . خاله ام با وجود فقر و مشکلات فراوان در زندگی اش هرگز زبانش از نام خدا دور نمیشد و هر حادثه حتی بظاهر شوم را یک آزمون پر حکمت الهی بحساب میاورد و شعارش این بود: گر نباشد میل حق برگ کی افتد از درخت .
با شنیدن آخرین خبر مصیبت خاله و مادر و مادر بزرک و عمه ها شروع به نذر و نیاز و دعا و انابه به درگاه الهی کردند تا سلامتی منصور را گدایی کنند و هریک به روش خود اعتبار قلبی و عقلی خود را به بازار استجابت حق تعالی میبردند تا خداوند بسته به خلوص کالا از در رحمت با آنها معامله کند .
مهلت یکماهه پزشکان برای قطع عضو به پایان رسیده بود و پدر و مادرم مانند دو کالبد بی روح چشم به آسمان دوخته بودند . آخرین قالیچه های دستبافت مادر فروخته شد و رنگ سنگین غم بر جای جای اتاقها و دیوارها خودنمائی کرد .
برای ما بچه های کوچکتر شبها و روزها یکی شده بود . روزهای پر از اشک وغم شبهای پر از سکوت و دعا .
مادرم واقعا وجود ما چهار بچه دیگر را فراموش کرده بود و شاید چند روزی بود که اجاق خانه روشن نشده بود و هر گونه صدا از ما بچه ها به منزله به آتش کشیدن انبا ر اعصاب مادر بود .
درست به خاطر دارم که در آخرین شب قبل از رفتن منصور به تهران خاله ام با شوهرش به خانه ما آمد و پس از گریه فراوان و بوسیدن منصور گفت : منصور دیگر پسر شما نیست . او پسر امام رضا است . امام رضا خودش دیشب به خواب من آمده و گفته چرا بیمار مرا نمی آورید تا شفایش دهم .او سرباز پدرم است .من منتظر عزیزم هستم . یک یاعلی بگوئید و بیاوریدش . و با ضجه و فریاد خدا را صدا میزد و شکر می کرد که منصور را بواسطه امام معصوم شفا داده است .
پدر و مادرم هاج و واج مانده بودند بلافاصله پدرم دو رکعت نماز شکر خواند و مادرم جانی گرفت و یا الله گویان برای منصور اسپند ریخت و صلوات فرستاد .
خاله ام گفت : برایش گوسفندی بکشید و فردا راهی خراسان شوید و مریض را به دکتر اصلی اش برسانید .وای بر احوالتان اگر شک کنید .این جمله اخر خاله ام بود که قبل از غش کردنش گفت و از حال رفت .
بدون هیچ تردید و با شوق فراموش کردن مصیبت ،پدر و عمویم صبح روز بعد سراسیمه به مشهد رفتند و پرونده پزشکی منصور را هم مادرم به تهران برد تا درمنزل دایی ام به انتظار عزیزانش بنشیند .
پدرم خدا بیامرز تعریف میکرد :که نیمه شب به مشهد رسیدیم و بچه را خواب آلود و خسته به حرم بردیم و زیر پنجره فولادی خواباندیم و با طناب به پنجره بستیم وپس از دیدن گنبد طلا من گفتم : آقا امر امر شما . ما که کمتر از آهو نیستیم . پسرم هم کمتر از کفترهای حرمت نیست . فقط نمیدانم اگر بچه ام خوب نشود بعد از این کجا بروم ؟ آقا رحمی بکن . آقا من به وعده عمل کردم و بعد از گریه فراوان خوابم برد .
سپیده صبح خدام امام (ع)که مرابرای نماز بیدارکردند . دیدم منصور هم بیدار شده و بعد از چند لحظه با التماس و حیرت میگوید :با با،بابا کجایی؟بابا من خوب شدم بیا مرا راه ببر . مرا امام رضا شفا داده . خودش همین الان گفت : پسرم از حالا باید با پاهایت در راه خدا را ه بروی . بلند شو . بلند شو . تو پسر منی . تو خوب شده ای و با فریاد دست مرا گرفته و میکشید .
و میخواست راه برود ولی طناب پنجره جلویش را گرفته بود . پدرم میگوید : اول از همه با صدای بلند گریه کردم و بعد از سلام گفتن به امام هشتم منصور را باز کرده و به راه رفتن کشاندمش . ابتدا با تردید و سپس با تایید منصور یکقدم و بعد بیشتر و بیشتر راه برده و بعد رهایش کردم تا اینکه حیاط حرم را کاملا پیاده روی کرد و بعد به سویم دوید و با همهمه و هیجان جمعیت حاضرکه ناظر همه این اتفاقات بودند و گریه من و فریاد منصور و شوق راه رقتن اورا میدیدند در آغوشم جای گرفت وباهجوم زایران برای گرفتن تکه تبرک از شفا دیده امام ، بعد از بخشیدن لباسهایش بعنوان تبرک به زوارمنصور زیر پتو در بغلم به خواب رفت و من پس از خواندن نماز صبح نذر کردم تا زمانیکه زنده هستم روز تاسوعای حسینی حلیم نذری بپزم و بین درو همسایه پخش کنم و بعد از منهم منصور این نذر را ادامه دهد .
پنج روز بعد که پدر و عمویم منصور رااز مشهد به خانه دایی ام در تهران میبرند . دایی پیشنهاد یک چک آپ میدهد تا وضعیت منصور بررسی شود .
دکتر معالج پس از مطالعه مجدد پرونده و انجام چند تست و آزمایش اعلام میکند که : اثری از بیماری در وجود منصور نیست و او از همه سالم تر است . و پدر باقلبی مطمئن و دستی پر به میان همشهریها و فامیلهلیش برمیگرددو پسر امام رضا را به مردم معرفی میکند .
قضیه شفای منصور توسط امام رضا (ع)غوغائی بزرگ ایجاد کرد و سالها این مطلب نقل دهان پدرم در مجالس بود و مدتهای مدید خانواده ام مخصوصا مادرم با احتیاط فراوان واجبات و حتی مباهات را انجام میدادند مبادا لیاقت این فیض عظمای نظر کردگی را از دست دهند و یا خدای ناکرده ناسپاسی کنند . بخشش به شکلهای گوناگون زبانی و مالی وجود مادرم را اشباع کرده بود و این جمله ورد زبانش بود . من سگ کی باشم که ببخشم . بخشش مال آقاست و در مقابل بخشش او من ذره ای
بی وجودم .
سالها گذشت تا منصور هفده ساله شد . هر لحظه قد کشیدن منصور سوژه امیدواری پدر و مادرم به زندگی و عشق به خداوند بود و درست در همین سال بود که انقلاب اسلامی پیروز شد و بدنبالش جنگ تحمیلی شروع شد ودر همه این عرصه ها منصور پای محکم تظاهرات خیابانی و جبهه های جنگ بود . حدود 6 عملیات شرکت کرده بود و بطرز معجزه آسائی حتی خراش هم ندیده بود با اینکه در قسمت گشت و شناسائی که خطرناکترین و پر حادثه ترین قسمت عملیات جنگی بود انجام وظیفه میکرد و ضد ضربه بودنش زبانزد دوستانش شده بود والبته آنها این را به حساب هوش و ذکاوت منصور میگذاشتند و منصور هم شادمان از این توانائی خود خدا را سپاس میگفت که میتواند به این شکل کمک حال دین و دیار خود باشد .
مادرم در ماهها و سالهائی که منصور به جبهه میرفت خیلی بیقراری میکرد و اشک میریخت تا به آن حد که بجه پنج ماهه اش را در اثر زاری و ناله فراوان سقط کرد و دچار افسردگی شد . مادرم مانند شیی گرانبها که وقتی پس از گم کردن آن ، پیدایش میکنی و بعد با تمام وجود مراقب آن هستی که دیگرگوهرت را گم نکنی از اینکه هر روز و ساعت تا مرز از دست دادن منصورباید جلو برود دچار جنون و بد خلقی شده بود و هرچه پدر و خاله و مادر بزرگم به او میگفتند:مگر یادت رفته ، او پسر تو نیست و پسر امام رضاست و تو کاره ای نیستی و نا شکری نکن و اورا به صاحبش بسپار، قلبا قبول میکرد و لی عقلا میگفت صدام و بمبهایش با هیچکس شوخی ندارد و اینهمه جوان که به خاک و خون کشیده اند نشانه این است که بجه منهم در امان نیست .
پدرم این صحبتهای مادرم را به منزله کفر میدانست و بر او نهییب میزد که ناسپاسی دامنش را میسوزاند و بهتر است عرش الهی را به لرزه در نیاورد و نمکدان را نشکند و یاد نمک گذشته بیفتد .
روزی از روزها که منصور برای تجهیز تدارکات جبهه به شهر و به خانه آمد محیط خانه مان شبیه روز بازگشت او از تهران دهسال پیش شده بود . منصور از موفقیتهایش در جبهه میگفت و از اینکه بهترین گشت و شناسایی قبل از عملیات شده است و فرمانده اش به او و قدمهایش افتخار میکند و قصد دارد تا پایان جنگ در جبهه بماند و بقول خودش به شوخی به پدرم گفت :میدانی بابا اسم خودم را چی گذاشته ام .بادنجان بم
پدرم ابتدا لبخندی زد و بعد گفت :پسرم آفرین اسم قشنگتری برای یک سرباز امام زمان پیدا نکرده ای که مرا خجالت بدهی . اسم تو پسر امام رضاست نه بادنجان بم . انگار یادت رفته کی بودی و کی شدی و کی باید باشی .
منصور با شرم و حیای خاص خودش گفت : بابا یادم می آید که چی بودم و چی شدم و لی دقیق نمیدانم کی باید بشوم .بابا من آنوقت 11سالم بوده و خیلی چیزها را نمی فهمیدم .
پدرم با طمانینه گفت : بعدازشام خانه باش تا برایت همه چیز را تعریف کنم . حتی لازم است مادرت هم کمی هوشیارتر شود و بداند از کی و کجا حرف بزند .
بعداز نماز مغرب و عشا و خوردن شام به همراه فامیلهای نزدیک که برای دیدن رزمنده اسلام در خانه ما جمع شده بودند ، پدرم تمام حکایت را با احساساتی بسیار آسمانی برای ما بازگو کرد و ما را یکبار دیگر میخکوب محبت امامان شیعه به مریدان و زائران خودشان کرد و یادآوری کرد که شیعه نظر کرده است و باید جام بلای این تقرب را قبول کند .
با گوش خودم میشنیدم که منصور جقدر استغفار میکرد و میگفت : آقا ببخشید که سلامتم را از هوش و توانائی ام میدانستم و یادم نبود که
گر نگهدار من آنست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد و از اینکه برای هدفی عظیم و الهی از سالها پیش در نظر گرفته شده و رسالتی بزرگ بر دوش دارد بر خود لرزید و قسم خورد پاهای استخوانیش را به پاهای آهنین تبدیل کند تا دین خود را با دین و مذهبش بپردازد . درست مانند پسر امام رضا (ع) رفتارکند .
بعد از رفتن منصور پدرم خدا را شکر کرد که توانسته با داشتن چنین پسری قدمی در راه اسلام عزیز بردارد و روسیاه نباشد .و مادرم یکبار دیگر با خودش به توافق رسید که به پسرش وجودی معمولی نیست و واقعا نظر کرده است پس نگرانیش بی مورد است .
منصور به محض پیوستن به همسنگرانش جریان شفای بیماریش را تعربف میکند و همه دوستان و فرماندهانش میفهمند که بادنجان بم آنها یک مروارید درخشان و متبرک است و از این لطف الهی در حیرت میشوند که خداوند از ده سال پیش مامور شناسائی و تجسس آنها را برگزیده و حفاظت کرده است و بیش از پیش به حقانیت مبارزه خود و الهی بودن هدفشان پی میبرند و به یقین میرسند .
از فردای آنروز اشتیاق منصور برای شناسائی مواضع دشمن و به قلب دشمن پریدن بیشتر میشود . خود منصور در بیان خاطراتش میگوید :
همه میدانستند که من پسر امام رضایم و با توکل به نام امام رضا (ع)سختترین قسمت عملیات را به من محول میکردند و من وقتی برای انجام ماموریتم میرفتم احساس میکردم سزبازانی نامرئی با من گام برمیدارند و هر جا لازم است مسیر را تغییر میدهند . مثلا یکشب که در منطقه جنگی نزدیک اروند رود مانده بودیم که نیروهای دشمن پشت سر ماست یا جلوی روی ما و همه داشتند به من نگاه میکردند ،آهسته گفتم یا ضامن آهو مرا ضمانت کن .ناگهان بوته ای خار مانند با وزش باد شروع به حرکت کرد و به طرف بالای زمینی که ما ایستاده بودیم رفت و من احساس کردم بجز آن باد ملایم سایر نسیمها و وزشها به طرف پایین منطقه ما است و به گروهمان پس از دریافت پیام به طرف بالا حرکت کردیم و چند کیلومتر بعد به نیروهای خودی رسیدیم و من مسرور و منقلب شدم که با فیوضات الهی جان پنج نفر نجات پیدا کرده است . مشابه این ماجرا زیاد پیش میامد و همه رزمنگان با دیدن و شنیدن این حکایات با عزمی حسینی به نبرد بی امان خود ادامه میدادند و میدانستند خیل فرشتگان و خاصان و اولیائ الهی پشتوانه جهاد آنها هستند .
الان منصور 49سال سن دارد و خودش هم باور ندارد که در 6عملیات جنکی حضور غعال داشته و حالا هم بعنوان راوی روایات جنگ باید آن روزها و رزمهای مقدس را بازگو کند و هم اینکه صیانت و حفاظت از اندیشه های ولایت را با رهبری خردمند فرزانه ولایت عهده دار شود و میداند تا وقتی درست عمل میکند ،درست فکر میکند ،درست جانبداری میکند و درست میبیند پسر امام رضا (ع)است و حق بردن سینی اول نذری حلیم مال اواست . .