ما برای شهدا چه کرده ایم؟


دختر شهید باکری و شعر روز عقدش...

عاقد دوباره‌ گفت‌: «وكيلم‌؟...» پدر نبود!
اي‌ كاش‌ در جهان‌ ره‌ و رسم‌ سفر نبود
گفتند: رفته‌ گل‌.... نه‌... گلي‌گم‌... دلش‌ گرفت‌
يعني‌ كه‌ از اجازة‌ بابا خبر نبود
"بیست و هشت " بهار منتظرش‌ بود و برنگشت‌
آن‌ فصل‌هاي‌ سرد كه‌ بي‌ دردسر نبود
اي‌ كاش‌ نامه‌ يا خبري‌، عطر چفيه‌اي‌
رؤياي‌ دخترانة‌ او بيشتر نبود
عكس‌ پدر، مقابل‌ آيينه‌، شمعدان‌
آن‌ روز دور سفره‌، جز چشمِ ‌تر نبود
عاقد دوباره‌ گفت‌: وكيلم‌؟... دلش‌ شكست‌
يعني‌ به‌ قاب‌ عكس‌ اميدي‌ دگر نبود
او گفت‌: با اجازة‌ بابا... بله‌... بله
مردي‌ كه‌ غير آينه‌اي شعله‌ور نبود!