آنقدر وحشی شده بودم که شکستن ناخنهای دو انگشتم هم به من توقفی نداد که بهتر است به خاطر خودم و سلامتی ام این مجادله را تمام کنم .عجیب نگران بودم نکند کسی از راه برسد و آنوقت من باز هم مجبور شوم به خاطر گل روی او حرفها و بغضم را در سینه پنهان کنم و این زمان طلایی را از دست بدهم .

میدانستم محمود طرف حساب من است و احسان تقزیبا بی تقصیر است ولی سلولهای مغزم سریع برای این استدلال من فیلمی تهیه کردند تا یاد آوری کنند که محمود همیشه از احسان بنام برگ برنده وپسر عزیز و یار و یاورش یاد میکند و همین احسان سه سال پیش پیغام داده که بابام کاری به عمه لیلا نداشته میخواسته حسابش را با عمه زری درست کند و همیشه این جمله آخر برایم معمایی بود حل نشدنی و امروز وقت آن بود که قبرستان کهنه را بشکافم و ببینم چه کسی تویش خوابیده است.

 وقتی پدرم رحمت خدا رفت محمود شد مثلا همه کاره . میگفت : حاجی سفارش کرده همه چی دست من باشه چون پسر بزرگم و قانون هم همه چیز را به پسر بزرگ واگذار میکند .

اولش خیلی خوشحال شدم چون من و محمود با وجوذ اختلاف نظرهای فراوان در خانواده تا به حال با هم درگیر نشده بودیم و از اینکه محمود بعد از شکستهای زندگیش به نوعی دارای اعتبار میشود راضی بودم تا اینکه مسئله تقسیم پول یک قطعه زمین ارثی پیش آمد و محمود پولش را جیبش گذاشت و حرفی نزد .

من احتیاج به پول نداشتم و لی شنیدن پیغامی از طرف محمود مبنی بر اینکه :

حسرت پول را به دل دامادها و دخترها میگذلرم ،آرایش صحنه را تغییر داد و خواهرانم اعتراض کردند و پس از مدتی برادرکوچکترم پیغام داد که خانه پدری جمع شویم تا سهم هر کس را تقدیمش کنیم و جریان از آنشب شروع که نه ادامه یافت .

من پیش مادرم نشسته بودم که برادرکوچکم سهم مرا به من داد .قبل از من هم به ترتیب به محمود و برادردیگرو خواهرانم پول داده بود  و بعد از منهم مادرو برادر دیگرم پول گرفت که ناگهان محمود با صدای بلند شروع به سخنرانی کرد :

من تا بحال از کسی پول قرض نکرده ام ، اصلا پول برایم ارزشی ندارد ،پول برای من و احسان مثل چرک روی دست میماند .من اندازه موهای سر همه تان سیگار کشیده ام و اندازه وزن احسان تریاک کشیده ام و پول و پهن برایم یکی است و اصلا در زندگی تنها چیزی که برایم  اهمیت نداشته و ندارد پول است و این پول را هم میبخشم به شماها و بعد نگاه تندی به من کرد و سرپا ایستاد و صدایس را صاف کرد و پس از چند آروغ و نفسگیری دو قدم به طرف من و مادرم آمد ورو به من  گفت :گیرم این پول را هم ببری و به شوهرت بدهی خوب بعدش چه میکنی بدبخت .

هاج و واج مانده بودم اینهمه آدم و طرف خطاب محمود من باشم .

خودم را بی تفاوت نشان دادم و گفتم : ای بابا پول چی ؟ الحمداله تا بحال که من با زحمت خودم و شوهرم زندگی کرده ام و مثل تو دست جلوی کسی دراز نکرده ام .که ناگهانمحمود فریاد زد پس بوی کباب شنیدی اینجا آمدی .

گفتم : منهم مثل بقیه

گفت : کدوم بقیه ،مفت خور

گفتم : حرف دهنت رو بفهم و بگو دردت از این چنرغازه که از گلوت کشیدیم بیرون یا مشکل دیگری داری ؟

محمود گفت : میدونی داری با کی حرف میزنی !من جبهه رفتم کسی تا بحال  با من اینطوری حرف نزده ، به روز سیاه مینشانمت و پس از پاک کردن کف دهانش به مادرم رو کرد و گفت: حالا برای خودت این زنیکه پول پرست گدا را وکیل میکنی ؟

مادرم گفت :پسرم این حرفها چیه که میگی شما تازه پدرتان رحمت خدا رقته باید قدر همدیگر را بدانید و با هم بهتر از این رفتار کنید او هم مثل بقیه خواهران خواهرته . چه فرقی میکنه .

محمود ناگهان فریادکشان گفت :حاجی گفته دخترها غلط کرده اند که حق میخواهند . اگه این گدا نمیخواست اونها هم نمیخواستند . این به اونا جرات داده .

و من در جوابش گفتم : خدا حاجی را بیامرزد که پسرهای بی خاصیت و بی صفتی مثل ترا جایش گذاشت و رفت .

بعد هم حرف اضافه نزن که دوره تحمل من گذشته و دیگه قانون طرف ماست نه عربده و قلدری و قانون  پسر داری.

با این صحبت من محمود به طرفم حمله کرد و درست مثل امروز که من آماده حمله به احسان پسرمحمود بودم ناگهان بشقابهای میوه را با لگد به طرف من و مادرم پرت کرد و یقه بالایش را شل کرد .گویی به جنگ دشمن میرود .

برادرهای دیگر بخاطر ترس از درگیری با محمود خانه را سریع ترک کرده و رفتند و من و خواهر و مادرم ماندیم و تنوره های محمود.

مانند گنجشک هایی که اسیر دست یک عقاب خرفت و پیر شده باشند محمود عرصه را به ما تنگ کرده بود و با نگاهش ما را دنبال میکرد و در این بین مادرم با گفتن لا اله الا الله و نفرین کردنمحمود سر جایش نشسته بود و وحشت در چشمانش موج میزد . من با تمام قوایی که تا بحال در خود سراغ نداشتم به محمود که در حال حمله به من بود حمله کردم و یقه لباسش را پاره کردم و داد زدم : حالا مرد گنده بی غیرت داری یتیم نوازی میکنی و هرجه کینه از بچگی داشتم را با فریاد  سرش خالی کردم.

گفتم : دیگه دوران بریز و بپاشت گذشته که پولهای حاجی فقط مال تو و زنت با شه . دیگه تو هم مثل بقیه ای . بعد هم جیبتو قرص نگهدار .این پولها که مال تو نیست .یادت باشه اگه بخواهی حق را به حقدار برسانی باید سهم همه پسرها را به ما سه تا دختر بدهی ،ما نه جهیزیه داشتیم .نه شیربها دادیم ،نه مغازه چند میلیونی گرفتیم ،نه خرید طلا برای زنانمان داشتیم و نه اینقدر بی خاصیت و بی شرم و حیا بودیم . حالا هم یادت باشه من منم و دیگه اون موجود تو سریخور گذشته نیستم و حقم را با چنگ و دندان ازت میگرم و از کیسه دیگران چرک روی دستم را هم بی احترام نمیکنم هرچند از مال دنیا با زحمت خودم بدون یک ریال کمک پدر خودم یا شوهرم دستم به دهانم میرسد و نمایش بالا کشیدن مال دیگران را هم بلد نیستم و مال خودم را هم تا ریال آخر حفظ میکنم و گرگ بقیه هم نمیشم .

گفتن این حرفها و حمله محمود و فرار من و خواهرم در نیمه شب به کوچه با پاهای برهنه و کفشهای در دست با لباس عزا پایان آنشب کذایی  برای ما بود و البته برایمحمود شب بسیار بدتری . با دنبال کردن خواهرم لبه چوبی در که بوسیله خواهرم بشدت گوبیده میشود تا جلوی حمله محمود را بگیرد بشدت  با صورت محمودر برخورد میکند و ابرویش شکافته میشود

تاامروز من حدود سه سال و اندی است که محمود را ندیده ام و امروز با دیدن احسان پسرش ناگهان شراره های خشم آنچنان نیرومند و قوی محاصره ام کردند که احسان و خودم را غلیرغم مدتها فکر و تجزیه تحلیل به گردای انتقان کشیدم و علیرغم راهنمائی مادرم که میگفت :محمود مشکلات زیادی دارد و تو باید حرکات او را ندیده بگیری و او تصور کرده که تو راهنمای خواهرانت برای گرفتن پول ارثیه بوده ای و در واقع قربانی صحنه سازی خواهرت که در تهران است شده ای ودرست است که محمود از ابتدا هم راضی به دادن پول به هیچکس مخصوصا خواهرانش نبوده و وقتی از نام تو استفاده شده خیلی ناراحت شده و گناه عصیان همه را به پای تو نوشته و خودش هم متوجه اشتباهش شده پس زیاد ناراحت نشو و فراموش کن چون رابطه برادر و خواهری بالاتر از این حرفهاست و دنیا ارزش این مسائل را ندارد .

راست میگفت مادرم ،اینها بود ولی وقتی آدم عاقل است و تنها یک خاطره بد دارد فراموش میکند نه منکه سالها درد پنجه های محمود بر فرق سرم وخان بازیهایش بر زندگی و شوهرم و قلدریهایش بر خانواده ام را دیده بودم ود رکمین یک فرصت تا ابراز وجود کنم چطور میتوانستم با دیدن احسان پسر ش آرام بگیرم و خودم و اورا نسوزانم .

الان تازه میفهمم چقدر عاقل نیستم و بقول مادرم کم گذشتم و بقول خودم چقدر میخواهم همه چیز سر جایش باشد .نه توسط دیگران خورده شوی نه آنها را  بخوری .سه سال بعد معلوم میشود که من محمود را خوردم یا او مرا خورد و یا ......