پسرخوب

سه زن میخواستندازسرچاه اب بیاورند.درفاصله ای نه چندان دورازانهاپیرمرددنیادیده ای نشسته بودومیشنیدکه هریک اززنهاچطورازپسرانشان تعریف میکنند!

زن اول گفت پسرمن چنان درحرکات اکروباتیک ماهراست که هیچ کس به پای اونمیرسد!!!

دومی گفت  پسرمن مثل بلبل اوازمیخواند و هیچ کس پیدانمیشودکه  صدایی به این قشنگی داشته باشد!!!!

هنگامی که زن سوم سکوت کرد ان دوپرسیدند پس توچراازپسرت چیزی نمیگویی؟

زن جواب داددرپسرم چیزی خاصی برای تعریف کردن نیست واوفقط یک پسرمعمولیست!!!!!!ذاتاصفت بارزی ندارد!!!!!

سه زن سطل هایشان راپرکردند و به خانه رفتند.پیرمردهم اهسته به دنبالشان راه افتاد!سطل هاسنگین ودستهای کارکرده زنان ضعیف بود بخاطرهمین وسط راه ایستادندتاکمی استراحت کنند.

چون کمرهایشان بسیاردردگرفته بود درهمین موقع پسرهای سه زن ازراه رسیدند.پسراول روی دستهایش ایستادوشروع کردباپادوچرخه زدن!زنهافریادکشیدند!عجب پسرماهروزرنگی!!!!!!!

پسردوم مانندیک بلبل شروع به خواندن کرد وزنهاباشوق وذوق که اشک درچشمانشان حلقه زده بودبه صدای اوگوش دادند!!!!!

پسر سوم به سوی مادرش دوید.سطل رابلندکرد و به خانه برد.درهمین موقع زنهاازپیرمردپرسیدندنظرت درمورداین پسرهاچیست؟

پیرمردباتعجب پرسیدمنظورتان کدام پسرهاست؟

من اینجافقط یک پسرمیبینم