در بدر بدنبال قطره ای آرامش واقعی هستم و دلم میخواهد با تمام سرعت فرار را بر قرار در این دنیا ترجیح داده و مثل شروع مسابقات المپیک که پس از شلیک کلوله همه به یکباره میدوند منهم بدوم حالا به کجا نمیدانم وافعا کجا ولی به قول شفیعی کدکنی عزیزم به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم .

دوست دارم از نگاههای مزورانه از حسادتهای مرده و پنهان از شجاعتهای اجمقانه و از حماقتهای عامدانه و از رذالتهای کلاشانه فرار کنم . دیریست که تنهایی غریبی روح حساس مرا آزار میدهد . دوستانم را دوست نمیبینم و دشمنانم را آنقدر پست و حقیر گه مبارزه ای را شروع نمیکنم و می اندیشم چقدر بزرگ شده ام که تمام این مسائل را بدون همراهی دیگزان درک میکنم و چنین بارهای بد قلقی را بر شانه خود حمل میکنم . با تمام احوال باز هم آرزویم این است که اطرافیانم چشمانشان را بر روی پلشتیها بسته و بر روی زیبائیها و پاکیها باز کنند و وجدانی حساس داشته باشند که گاهی هم درد ی خفیف را احساس کند .