در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.

 او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان

 اصلاح كند.بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش

 ایتالیائی واردمغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد،

آرایشگر ماجرارا به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش

 را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد

 دم در بود.روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه

 خواستحساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر

 خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك

 و تشكر از طرف گل فروشدم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی

 به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن

 پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

 مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

فكركنید.                                         
.

.

.
چهل تا ایرانی، همه سوار ماشین آخرین سیستم، دم در آرایشگاه صف كشیده

 بودند و غر می‌زدند.  پس این یارو چرا مغازش رو باز نمی‌كند.